تبلیغات
html> بهترین های كره جنوبی - خلاصه ی قسمت چهارم mischievous kiss

خلاصه ی قسمت چهارم mischievous kiss

چهارشنبه 7 مهر 1389 10:58 ب.ظ

نویسنده : یاسی
ارسال شده در: خلاصه ی قسمت های mischievous kiss ،

سلام بچه ها مرسی به خاطر نظرهای قشنگتون.منم به قولم عمل میکنم.

اینم خلاصه ی قسمت چهارم

برین ادامه

خب بعد از اینکه عکس هانی و سونگ جو تو مدرسه پخش شد , هانی مجبور شد کل ماجرا رو برای دوستاش تعریف کنه.

بعد از این که دوستاش فهمیدن هانی تو خونه ی سونگ جو زندگی میکنه , دوستاش , یعنی مین آه و جوری , اصرار کردن که خونه ی هانی رو بهشون نشون بده. هانی ام اونارو برد ولی فقط برای اینکه از دور به بیرون خونه ی سونگ جو یه نگاه بندازن. ولی مادر سونگ جو دید که دوستای هانی دارن اصرار میکنن که برن تو و اونارو دعوت کرد داخل. جونگو ام که اونارو تا اونجا تعقیب کرده بود وقتی دید اونا دارن میرن تو خونه و مطمئن شد که هانی اونجا زندگی میکنه لب و لوچه ش آویزون شد.

وقتی سونگ جو اومد خونه , هنوز به خاطر شایعاتی که درست شده بود عصبانی بود , و از اینکه هانی با خیال راحت دوستاشو آورده بود خونه عصبانی تر شد.

مامانش که دید سونگ جو عصبانیه مداخله کرد و گفت فهمیده چه اتفاقی افتاده و به خاطر بلاگ و اون عکس شرمنده س. ولی سونگ جو بیخیال نشد و بهش گفت باید فورا اون بلاگو از بین ببره. ولی مادرش نمیخواست تفریحشو فقط به خاطر عصبانیت پسرش سر یه چیز مسخره خراب کنه.

بعدش سونگ جو با حرص به هانی نگاه کرد و بهش گفت که دست از سرش برداره و با عصبانیت رفت طبقه ی بالا.

دوستای هانی ام کلی خجالت کشیدن و بلند شدن برن , اما مامان سونگ جو یجورایی برای اینکه از دلشون دربیاره , دعوتشون کرد که آخر هفته باهاشون بیان ساحل. هانی نگران نرفتن به مدرسه بود اما مادر سونگ جو گفت اشکالی نداره.

جونگو رفت از پدرش پول خواست که حداقل یه جارو برای هانی اجاره کنه که از خونه ی سونگ جو بیارتش بیرون. اما این نشد.

ولی تصمیمشو گرفت که برای به دست آوردن هانی تمام تلاششو بکنه.

شب سونگ جو هنوز از دست هانی عصبانی بود و همش سرش غر میزد و بهش میگفت که باعث شده همه تو زندگیش سرک بکشن و تو زندگیش فضولی کنن. هانی ام با شنیدن حرفهای سونگ جو ناراحت شد و رفت تو اتاقش تنهایی گریه کرد. به این فکر میکرد که وقتی قضیه ی اون نامه پیش اومد یه قطره اشکم نریخته بود اما حالا نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره.

 

سونگ جو تو اتاقش درحالی که پنجره ی اتاقشم باز بود نشسته بود که شنید هانی با دوستش تلفنی حرف میزد و همش میگفت حالش خوبه و در عین حال از سونگ جو ام دفاع میکرد و میگفت حتما سونگ جو بابت شایعات خیلی شوکه شده بوده و حق داشته. بعدشم گفت اگر خودش جای اون بود حتما همین طوری برخورد میکرد.

این حرف های هانی باعث شد سونگ جو نرم بشه چون فهمید اون خوب درک کرده که شرایط چطوری بوده.

دوتا شونم نشسته بودن جلوی پنجره های اتاقاشون که کنار هم بودن و تا دیروقت به کاری که کرده بودن فکر میکردن.

 

فردا صبحش سونگ جو با خیال اینکه همه میخوان برن ساحل و اون تنها میمونه خونه از خواب بیدار شد. اما پدرش ایون جو رو گرو گرفته بود و تو ماشین نگهش داشته بود که مجبور بشه بره. چون هردوتاشون نمخواستن برن.

خونواده ی سونگ جو و هانی و دوستای هانی آماده ی رفتن بودن که یهو جانگ می بی خبر اومد و گفت آمادست که باهاشون بره! (بچه پررو!!! )

از اون طرف جونگو رفت مدرسه دید که هانی و دوستاش نیستن. وقتی فهمید همشون رفتن ساحل عصابش به هم ریخت. دید پولی برای رفتن نداره و هیچ راهی براش نموده. به بهونه ی اینکه عمه ش مریضه موتور مدیرشونو گرفت و با خوشحالی به رفت ساحل راه افتاد.

مامان سونگ جو همش چپ چپ به جانگ می نگاه میکرد , چون با بی ادبی راه افتاده بود دنبالشون. جانگ می یه بازی پیشنهاد داد ولی مامان سونگ جو قبول نکرد و هانی از این بازی های کلمه ای پیشنهاد داد و قبول کردن. بعد نوبت هانی شد یه یه کلمه ی چهار بخشی بگه که با "بک " ( Baek , یعنی فامیل سونگ جو ) شروع بشه. هانی ام گفت بک سونگ جو , JJang !!! ( بهترین = JJang )

( کلا یعنی یه چیز مسخره گفت دیگه )

سونگ جوام بهش خندید , چون خود هانی پیشنهاد این بازی رو داده بود. هانی ام خجالت کشید اما خودشم شروع به خندیدن کرد.

 

وقتی رسیدن جانگ می یه لباس دو تیکه پوشید. هانی ام یه لباس یه تیکه پوشید و مامان سونگ جو گفت که از هانی از همه شیرین تره. بعد به سونگ جو اشاره کرد که اونم بهش بگه اما سونگ جو گفت هانی بیشتر شبیه بچه دبستانی هاست.

بعدشم رفت طرفش و یه جفت جوراب گرفت طرفشو گفت : به اینا احتیاج داری , درسته ؟

هانی اولش نفهمید که قضیه چیه ولی بعدش یهو یادش اومد و فهمید که سونگ جو دیده بوده که جورابه از تو لباسش افتاده!! ( تو قسمت قبلی)

هانی با حرص نگاش کرد و زیر لب گفت : خدا!!! امروز حالشو میگیرم ! بعدشم گفت : برو گمشو!

وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــی داداش سونگ جو خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی شیرینه

 

هانی درحالی که با حرص نفس نفس میزد رفت طرف سونگ جو. اما یهو با صورت خورد زمین. سونگ جو ازش پرسید که حالش خوبه , اما وقتی دید چقد عصبانیه دوید و فرار کرد. هانی ام دنبالش کرد و دوباره خورد زمین. سونگ جو ام وقتی مطمئن شد حالش خوبه دوباره دوید و از دستش فرار کرد.

از اون طرفم جونگو بنزین تموم کرده بود و داشت موتورو هل میداد و راه میبرد.

تو ساحل وقتی داشتن استراحت میکردن , ایون جو سر به سر هانی میذاشت, هانی ام دنبالش کرد و ایون جو یه دفعه پرید تو آب. بعد هانی رو صدا کرد و ازش خواست نجاتش بده. هانی داد زد و کمک خواست اما چون خیلی دور شده بودن کسی صداشو نمیشنید. وقتی دید کسی نیست پرید توی آب. اما هردوتاشون فقط تو آب دست و پا میزدن.

 

سونگ جو از دور یه نگاه بهشون انداخت. اول فکر کرد دارن بازی میکنن اما بعدش دید که هانی دستشو تکون میده و رو آب شناوره.

سونگ جو دوید طرفشون و مین آه هم پشت سرش رفت. مین آه , ایون جو رو از آب درآورد بیرون و نجاتش داد.

سونگ جو ام هانی رو کشید بیرون. هانی ام شنا بلد نبود و از آب میترسید بدجور شوکه شده بود بود! روی سینه ی سونگ جو دراز کشیده بود و فقط گریه میکرد.

 

یه مدت بعدش هانی پیش باباش نشسته بود. باباش بهش گفت که وقتی افتاده بود تو آب ( هانی ) سونگ جو خیلی ترسیده بود و خشکش زده بود . ( یعنی نگرانش بود )

سونگ جو ام به دستور مامانش یه لیوان آب برای هانی برد. بابای هانی ام برای اینکه اونا باهم حرف بزنن تنهاشون گذاشت.

سونگ جو بهش گفت وقتی شنا بلد نبودی چرا پریدی تو آب! هانی ام گفت چون کسی نبود نمیدونستم چیکار کنم. بعدشم لب و لوچه شو آویزون کرد که بزاره حالش خوب بشه بعد شروع کنه به غر زدن.

همون لحظه یه صدایی شنیدن دیدن جونگو با قیافه ی آویزون پیداش شد. بدون هیچ توضیحی پرسید : "هانی من کجاست ؟ " !!!!!

شب موقع خواب بود. هانی و دوستاش باهم بودن . البته ایون جوام پیششون بود. اما خیلی آروم نشسته بود. بعد از اینکه دید هانی برای نجاتش جون خودشو به خطر انداخته یه جور دیگه به هانی نگاه میکرد.

پدراشون تو چادر حرف میزدن و سونگ جو ام بیرون نشسته بود و گیتار میزد.

جونگو رفت و کنارش نشست , از اینکه نمیتونست ( بلد نبود) گیتار بزنه ناراحت شد. سونگ جو ازش پرسید که این همه راهم فقط به خاطر هانی اومدی؟ اونم گفت البته که به خاطر اون اومدم.چون تو یه پسر جوونی و غریزه داری !!! و ممکنه که غریزه ی حیوونیت روت تأثیر بذاره!!!

ببینین جونگو چه شکلی شده!!!!

 

حتی سونگ جوام به حرف اون خنده ش گرفت!

سونگ جو : خوب پس چرا یه دفعه نمیای بمونی خونه ی من ؟؟

جونگو : تو خونه تون اتاق خالی دارین؟! .... فکر اینکه بهش نزدیک بشی رم نکن!! یادت باشه که من همیشه مراقبتم!!

سونگ جو : یعنی اِنقدر هانی رو دوست داری؟

جونگو : اوه , هی .... مممم .... حالا که اینو ... مستقیما میپرسی ... من فقط ... میخوام خوشحالش کنم. این رویای منه.

سونگ جو : پس این کارو بکن . شما برای هم مناسبین. تو و اوه هانی

هانی ام داشت به گفت و گوشون گوش میداد . آه کشید و دستشو گذاشت رو قلبش.

توی مدرسه یه لیست از دانشگاه هارو گذاشته بودن که باعث شد دوستای هانی نگران امتحان ورودی شون بشن. آرزو میکردن که حداقل یه دانشگاه باشه که بتونن برن اونجا. هانی همش بهشون میگفت که اگه تلاش کنن میتونن موفق بشن. دوستاشم یاد نمره ی هانی افتادن و گیر دادن به درس خوندن اون. یعنی درس دادن سونگ جو!!! اونا گیر دادن که با هانی درس بخونن , به امید اینکه از اون پسر باهوش یکم کمک بگیرن.

اونا میخواستن مشکلشونو هر طور شده حل کنن به خاطر همین هانی رو فرستادن اتاق سونگ جو که ببینن چه جوابی میده.

هانی قبول نکرد بره تو , چون معلوم بود نتیجه ش چیه. اما اونا در اتاق سونگ جو رو زدن و هانی رو هل دادن تو اتاقش.

هانی ازش برای یه مشکل کمک خواست ولی سونگ جو به سردی ردش کرد. هانی ام عصبانی شد و بهش گفت فقط 30ثانیه وقتشو میگیره. سونگ جو ام گفت حتی اگه 30 ثانیه ام باشه وقت تلف کردنه. هانی ام گفت 30 ثانیه از وقت تو یعنی کل زندگی و آینده ی اونا.

سونگ جو ام دیگه چیزی نگفت و قبول کرد.

هانی نشست کلی به سونگ جو توضیح داد. انقد بهش گیر داد که آخر سونگ جو سرش داد کشید و گفت برو یه ربع دیگه برگرد. هانی رفت بیرون که منتظر بمونه.

 

سونگ جو با عصبانیت اومد بیرون و داد زد " دیگه جلوی اتاق من واینستین " بعدش کتابی که تو دستش بودو انداخت جلوشون. اوناام به کتاب نگاه کردن و دیدن یه کتابه که سونگ جو تمومش کرده. ( یعنی اینکه یه کتاب و کامل خونده ) و این طوری مشکلو حل کرد. کلا منظورش این بود که فقط باید درس بخونن. ( فکر کنم البته! )

توی مدرسه دخترا از اون مشکل که حل شده بود کلی شگفت زده شده بودن. و فکر میکردن که ای کاش سونگ جو چند تا از روش هاش رو هم بهشون یاد میداد. هانی ام نذاشت برن اینو از سونگ جو بخوان. دوستای هانی اون کتابو دونفر دو نفر نگاه کردن و آخر به این نتیجه رسیدن که با سونگ جو درس بخونن. یعنی سونگ جو بهشون درس بده!!!!!!!

تنها کسی که زیر بار نرفت جونگو بود , اما دوستاشم با بقیه موافق بودن و میخواستن برن.


هانی ام که نمیدونست چیکار کنه از ترس سونگ جو  اینطوری شد :


وقتی سونگ جو از مدرسه برگشت دید کل دانش آموزای کلاس هفتم ( البته به جز جونگو ) بهش سلام کردن و منتظر سونگ جو بودن که بهشون درس بده!

سونگ جو همون لحظه درخواستشونو رد کرد و زیر لب هانی رو فحش داد !!! ( منم بودم فحش میدادم!! )

 

اما مامانش سعی کرد باهاش حرف بزنه و راضیش کنه. هانی ام بین همکلاسیاش قایم شده بود که سونگ جو با دیدنش عصبانی تر نشه. اما سونگ جو دیدش و با صدای بلند بهش گفت بیاد بیرون.

 

دوستاش هلش دادن و انداختنش جلو , هانی ام ازش خواهش کرد که فقط برای یه بارم که شده بهشون درس بده. سونگ جو عصبانی شد ولی هانی دوباره ازش خواهش کرد.

بعد نشون داد سونگ جو داره به کلاس فیزیک درس میده!!!

 

بعد از اینکه کلاس تموم شد و اونا رفتن هانی کلی ذوق زده بود چون موقع درس دادن سونگ جو , یه دل سیر نگاش کرده بود و کلی دلش واسش ضعف رفته بود!!!

اما سونگ جو بازم با اون اخلاق سردش حالشو گرفت و دعواش کردد.

مامانشم این صحنه رو دید و کلی برای هانی ناراحت شد.

ولی یه فکری به ذهنش رسید و تلفنو برداشت. اون به همه به جز سونگ جو و هانی گفته بود که شام برن بیرون. بعد به هانی و سونگ جو گفت که خودشون یه فکری برا شام بکنن. مامانش به بقیه گفته بود که تو رستوران پدر هانی جمع بشن و اونجا بهشون گفت که اونارو تو خونه تنها گذاشته تا مشکلشونو بین خودشون حل کنن.

هانی اصرار کرد که شام درست کنه !!! خوب همونطور که میشه حدس زد غذاش خوردنی نبود.سونگ جوام داشت با غذاش ور میرفت که ببینه چطور بخورتش. آخرشم غذای هانی رو ریختن تو سطل آشغال و سونگ جو یه چیزی برا خوردن درست کرد.

 

هانی از مهارت سونگ جو تو آشپزی شگفت زده شده بود , اما سونگ جو بهش گفت این فقط به خاطر اینه که من باهوشم!! هانی با خودش فکر کرد که حتما جونگو ام باهوشه , چون خیلی خوب آشپزی میکنه. سونگ جو ام که از ظاهر تابلو بود که حسودیش میشه گفت چیزی که جونگو درست میکنه اسمش غذا نیست.

هانی ام نشست کلی درباره ی خوشمزهگی غذاهای جونگو حرف زد , که باعث شد سونگ جو قبل از اینکه هانی حتی غذاشو امتحان کنه بشقاب غذا رو برداشت و برد! ( اصلا تابلو نیست که حسودیش شده!! )

 

بعدش وقتی سونگ جو تو اتاقش خوابیده بود , هانی یواشکی رفت تو اتاقش. بدون سر و صدا اتاقشم تمیز کرد. وقتی داشت میرفت بیرون یهو سونگ جو بیدار شد . اون یه کتابو بهونه کرد اون موقع شب بره تو اتاقش. بعدش هانی رو انداخت رو تخت و خودشم کنارش دراز کشید. به هانی گفت , باید به خاطر همین اومده باشی تو اتاقم! بعدشم همون حرفی رو که جونگو بهش گفته بود تکرار کرد: من یه پسر 19 ساله ام که غریزه دارم!!!!

هانی خودشو جمع کرد , سونگ جو ام رفت جلو که ببوستش!!!!!!!!!!!!!!

 

پـــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــان

نظر یادتون نره

با تشکر از هانیه جون




دیدگاه ها : نظر خوشگل
آخرین ویرایش: - -



K-POP Topsites List