به اونجا رسیدیم که سونگ جو , هانی رو انداخت رو تخت که ببوستش

از اونجایی که سونگ جو گفته خیلی جدی بود, هانی ام باور کرد که سونگ جو میخواد بوسش کنه و این اولین قرارشونه.

هانی خودشو برای بوس آماده کرد که سونگ جو زد زیر خنده!!!! ( دلم واسه هانی سوخت .این بشر خیلی بدبخته.ای پدر عشق بسوزه! )

http://www.urfile.net/files/2i5w86ylfbz4n9fk393x.jpg

هانی ام با ناراحتی از اتاق دوید بیرون.

سونگ جو دفتر هانی رو دید که روش نوشته بود : I ♥ Seung-joسونگ جو ام لبخند زد و شروع کرد به خوندنش.

هانی نشسته بود و با خودش فکر میکرد که باید احمق باشه که با وجود این رفتارای سونگ جو , هنوزم بهش علاقه داره و نمیتونه احساسشو کنترل کنه.

فرداش دوباره میرسیم به قضیه ی درس و دانشگاه! هانی و دوستاش همش نگران دانشگاه بودن و این که با عقل محدود و نمره های بدشون هیچ جا قبول نمیشن.

هانی ام به کمک معلمش دنبال یه راهی بود که بتونه یه جای خوب برای پذیرش پیدا کنه. برای همین از پدرش پرسید که آدم برجسته ای تو اقوامشون دارن یا نه.

اخرش یه نفرو پدا کردن که یه جایی به اسم " دانشگاه پارانگ " رو بهشون معرفی کرد. که به علوم اجتماعی یا یه همچین چیزی مربوط بود. که مین آه ( دوست هانی ) هم اونجا رو به خاطر بخش انیمیشن انتخاب کرده بود.

درحالی که اونا همش گیر درس و دانشگاه بودن , سونگ جو فقط بهشون نگاه میکرد و اصلا نمیدونست که چیکار باید بکنه و کدوم دانشگاه درس بخونه.

  

http://www.urfile.net/files/lbvgj5vip4mlvx9ja3in.jpg

هانی داشت با کامپیوترش , همین کارای مربوط به مدرسه رو انجام میداد که کامپیوترش قاطی کرد. بعدش سونگ جو رو صدا کرد و اونم اومد کامپیوترشو درست کرد.

 

هانی گفتش که دانشگاه پارانگ خیلی هدف بزرگیه واسش. سونگ جو ام از پرسید که چرا دوست داری اونجا قبول بشی؟! هانی ام تو جوابش گفت : من هنوز باید بیشترین تلاشمو بکنم و هدفهای بزرگ تری برسم. برای من دانشگاه راهیه که بدونم تو چه کاری خوبم و از چه کاری خوشم میاد.

سونگ جو از هانی پرسید که: وقتی از چیزی خوشت میاد از کجا میفهمی که خوشت اومده ؟!

هانی ام بهش گفت : وقتی از چیزی خوشت بیاد قلبت تند میزنه.

سونگ جو با شنیدن این حرف دستشو گذاشت روی قلبش. ولی از اینکه چیزی احساس نکرد آه کشید. بعد گفت : منم دوست دارم اینو احساس کنم(آخـــــــــــــــــــــــــــــــــی  !!!)

معلم هانی , کانگ یی , به خاطر اینکه دوتا از دانش آموزاش یعنی هانی و مین آه , توی امتحان مرحله ی اول پارانگ قبول شده بودن خیلی خوشحال بود. اما یکم نگران مصاحبه ی بعدی اون دوتا بود. چون این مصاحبه خیلی سخت بود و همه چیز به اون مصاحبه بستگی داشت. ولی درعین سختیش امیدبخشم بود.

روز مصاحبه یهو هوا طوفانی شد. از اون طوفانا که هیشکی از خونه بیرون نمیاد!!!

اما هانی تصمیم خودشو گرفته بود و هر طوری بود خودشو رسوند.

  

اون کسایی که مصاحبه میکردن خیلی خودشونو جدی نشون میدادن که بروز ندن چه احساسی دارن. یکیشون خیلی مهربون به نظر میومد. اما یکی دیگه که انگار نفر اصلی بود زیاد راضی به نظر نمیومد.

وقتی ازش پرسیدن که به چی علاقه داری؟ هانی زود جواب داد : " بک سونگ جو " !!!!!!!!!!!!!!!

اونی که از بقیه مهربون تر بود : بهش توضیح داد و گفت که منظورشو اینه که به کدوم موضوع درسی بیشتر علاقه داری!

هانی ام گفت به فلسفه علاقه داره و اینکه همیشه به این فکر میکنه که چطور بتونیم واقعا آدمهای دیگه رو بفهمیم. ( نمیدونم !!!! )

اون اصلیه که خیلی خشک بود از هانی پرسید : چرا ما باید قبولت کنیم و انتخابت کنیم ؟

هانی نتونست جواب مناسبی پیدا کنه و موند چی بگه.

هانی : شما درست میگین. من تو هیچی خوب نیستم . حتی وقتی فهمیدم تو مرحله ی اول قبول شدم خیلی تعجب کردم اما از این موضوع خیلی خوشحال و ممنونم. ولی فکر میکنم فقط اینو میتونم بگم : اگر شما دانش آموزهایی رو انتخاب میکنین که خوبن و نمره های بالا دارن و جوایز زیادی گرفتن , و بقیه ی اون دانش آموز هارو تنبل میدونین چون دوست ندارن درس بخونن , یا فکر میکنین فقط به خاطر بارون تسلیم شدن و بخیال درس شدن و انتخاب این دانش آموزا به دانشگاهتون لطمه میزنه , پس منو امنتخاب کنین. من از بقیه کند ترم اما هیچوقت تسلیم نمیشم. وقتی کاری رو شروع میکنم تا آخرش پیش میرم. به خاطر همین اسم مستعارم "حلزونِ نوح "هستش . لطفا به این حلزون ترفیع بدین! ( واقعا نمیدونم این قسمت چرا اینطوریه!!!! واقعا! )

سونگ جو با این خبر که نمیخواد تو امتحان ورودی دانشگاه شرکت کنه کلی سرو صدا به کرد و همه رو متعجب کرد و بعدش گفت حتی نمیخواد بره دانشگاه.

چون " کار خاصی نیست که من بخوام انجام بدم , یا جایی که دوست داشته باشم برم و درس بخونم" این دفعه سونگ جو فقط بدخلقی نمیکنه. بلکه مشکلش اینه که نمیدونه برا زندگیش چیکار باید بکنه و کدوم هدفو دنبال کنه.

مامانش خیلی برای سونگ جو ناراحت بود و افسوس میخورد. برای اینکه سونگ جو تو زندگیش هیچ هدفی نداشت . چون تو همه چی خوب بود.

دیگه همه نگران سونگ جو شده بودن. هانی سعی میکرد از پشت در , سونگ جو رو قانع کنه که حداقل فقط تو امتحان ورودی شرکت کنه که بعدا پشیمون نشه. ( ئر اتاقش قفل بود )

بعد از اینکه سونگ جو قبول کرد که تو امتحان ورودی شرکت کنه خیال همه راحت شد و یه نفس راحت کشیدن. هانی دید سونگ جو سرماخورده به خاطر همین یکم قرص سرماخوردگی بهش داد.


http://www.urfile.net/files/dz70gu2v8gio3tc2ix55.jpg

بعد از اینکه سونگ جو قرصو خورد از هانی پرسید که قرصه خواب آوره ؟ که معلوم شد آره. هانی بهش گیر داد که بالا بیاره ( ببخشید!) اما سونگ جو قبول نکرد و گفت این نوعی از کارای هانی هستش.

  

خب به لطف قرص سرماخوردگی سونگ جو وسط امتحان خوابش گرفت و شروع کرد به چُرت زدن. ( اه من یه بار سر کلاس اینطوری شدم!!!! خیــــــــــــــــــــــــلی بد میشه! )

وقتی مراقب گفت وقت تمومه سونگ جو یهو با اضطراب به برگه ش نگاه کرد .

همه ی دانش آموزای مدرسه از اینکه ممکن بود شاگرد اول مدرسه شون تو یه همچین موقعیت مهمی خراب کنه متعجب بودن.

وقتی نمره ها اعلام شد سونگ جو شوکه شد!!!! نه به خاطر اون دلیلی که ما فکر میکنیم!!!!

به خودش گفت :" من واقعا باید نابغه باشم!!!" چون طبق معمول توی این امتحانم درخشیده بود!

هانی خیالش راحت شد که مسئول خراب شدن آینده ی یه پسر نابغه نشده بود. با اینکه نمره ی خودش همچین تعریفی نداشت اما بخاطر سونگ جو خیلی خوشحال بود.

تو خونه هانی زل زده بود به موبایلش و منتظر بود بهش خبر بدن که قبول شده یا نه. ایون جو ام هی اذیتش میکرد و سر به سرش میذاشت. (اینجاهاش توضیحی نداشت )

مین آه به هانی زنگ زد و گفت که خبر قبولیشو گرفته. که برای هانی با وجود اینکه برای دوستش خوشحال بود , دلسرد کننده بود. آخر زنگ زدن و گفتن که قبول شده. اولش باورش نشد و فکر کرد یکی داره سر کارش میذاره. بعد که فهمید واقعیت داره , این دفعه از این ناراحت شد که یکی دیگه به خاطر اون نتونسته قبول بشه!!! به هر حال کلی خوشحال شد و بالا و پایین پرید.

سونگ جو ام با دیدن عکس العمل هانی لبخند زد و خندید.

پدر و مادر سونگ جو برای تبریک به هانی بهش بلیط تئاتر موزیکال دادن. هانی به مامان سونگ جو گفت که دوتایی باهم برن اونجا. که مامان سونگ جو ام باز یه فکری به ذهنش رسید.

به هانی گفت که دیر میرسه و به جای خودش سونگ جو رو فرستاد و بهش گفت هانی منتظره.

http://www.urfile.net/files/sazxf27dck91jeoz6vr2.jpg

سونگ جو توی یه دانشگاه خیلی خوب به اسم ته سان ( Tae-sun ) قبول شد. همه ام بهش فشار میاوردن که باید بره و اونجا درس بخونه.

هانی به سونگ جو گفت که مادربزرگش همیشه بهش میگفته : زندگیتو همیشه با روحیه ی شاد و شوخ طبعی سپری کن. ( یه همچین چیزی )

سونگ جو به حرف مادربزرگ هانی فکر کرد و به این نتیجه رسید که شادی شوخ طبعی هیچوقت تو زندگیش نبوده این چیزارو احساس نکرده. هانی ام به سونگ جو گفت اگه بیای پارانگ من اونجارو برات شاد میکنم. ( یعنی یه کاری میکنم که احساس خوشی کنی )

سونگ جو یه عروسک از این دستگاها برد ( نمیدونم اسمشون چیه. از اونایی که با چنگک میارن بیرون. نمیدونم! ) و بعد با بی میلی اونو داد به هانی. هانی ازش پرسید که مال اونه؟ سونگ جو ام جواب داد : " حالا چون گرفتمش یعنی باید نگهش دارم ؟ "

  

بعدش جونگو ام که اون طرفا بود بهشون اضافه شد.

جونگو شانسی ظرف قهوه شو انداخت تو سطل آشغال. هانی ام از انداختن اون خوشش اومد. جونگو که شانسی انداخته بود جو گیر شد و گفت این که چیزی نبود....

این حرفش سونگ جو رو تحریک کرد که یه خودی نشون بده.

سونگ جو یه قوطیه نوشابه رو انداخت هوا و با یه ضربه انداختش تو سطل آشغال. بعدش با رضایت به هانی نگاه کرد. ( یعنی من بهترم دیگه!!! خب کسی شک نداشت! )

جونگو ام کار سونگ جو رو تکرار کرد , اما از روی بدشانسی , خورد زمین. هانی ام با دیدن این صحنه به زور جلوی خنده شو گرفت. سونگ جو ام با رضایت از خودش یه پوزخند زد.

  

که باعث شد هانی دوباره بره تو رویا! با لباسای قرن هجدهم که پسرا دارن به خاطر دوئل میکنن!!!!!! ( من دیگه از این فکرا نمیکنم!!!! )

هانی که خیلی رفته بود تو بحر رویاش وقتی دید اون دوتا شمشیر کشیدن و باهم میجنگن یهو داد زد : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!

که باعث شد سونگ جو و جونگو با تعجب نگاش کنن. هانی که تازه فهمیده بود چیکار کرده خجالت کشید و آروم گفت : نه.

  

ماجرای دانشگاه هانی تموم شده بود و حالا نوبت سونگ جو بود. چون هانی میدونست سونگ جو نسبت به دانشگاه بی میله , به خاطر همین تصمیم گرفت تعقیبش کنه و مطمئن بشه که کارشو اونجا تموم میکنه.

از دور داشت سونگ جو رو تعقیب میکرد که متوجه شد عروسکش ( همونی که سونگ جو بهش داده بود ) از تو کیفش افتاده. برگشت و دید عروسکه افتاده وسط خیابون.

مونده بود برگرده و برش داره یا به راهش ادامه بده.

سونگ جو متوجه نشده بود که هانی داره تعقیبش میکنه. ولی وقتی صدای ترمز و برخورد ماشینو شنید ترسید. هانی ام وسط جمعیت پرت شد هوا!!! سونگ جو برگشت و با تعجب به اونجا نگاه کرد.

هانی تو بیمارستان با پای شکسته رو تخت خوابیده بود و بزرگتراام دورش بودن. هانی نگران سونگ جو بود و آه کشید که نفهمیده سونگ جو قضیه ی دانشگاهو چیکار کرده. که مامان سونگ جو خیالشو راحت کرد و گفت اون الان دیگه حتما اونجاست. بعد از اینکه تورو رسوند اینجا ,رفت" ته سان".

که در باز شد و همه برگشتن دید سونگ جو اومد تو ....................

  

پـــــــــــــــــــــــــــــا یـــــــــــــــــــــــان

اینم عروسکای این قسمت :

 

نظر یادتون نره ها!!!! لطفا

میخوام بدونم چند نفر این مطلبو میخونن.اصلا ارزش اینو داره که واسش وقت بذارم و تو وبم آپش کنم یا نه.پس نظر بدین!!