خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب! رسیدیم به اونجا که هانی موقع تعقیب کردن سونگ جو , تصادف کرد و سونگ جو بردش بیمارستان.

هانی با بی حوصلگی از خواب بیدار شد. هیچکس نمیدونست که هانی چرا ناراحته و احساس گناه میکنه. مین آه و جونگو برای دیدنش اومدن اما هانی اجازه نداد برن تو و گفت که میخواد تنها باشه.

وقتی سونگ جو کنارش نشسته بود زد زیر گریه.

 

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد هنوز احساس گناه میکرد و به خاطر همین روش نمیشد با هیچکدوم از اعضای خونواده ی سونگ جو روبه رو بشه. با باباش گفت که اگه میشه از اونجا برن , اما باباش گفت که اونا بیشتر از همه نگرانشن. هانی خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و حتی برای غذا بیرون نمیومد.

مامان سونگ جو نگران بود که هانی غذا نخورده. سونگ جو ام گفت من باهاش حرف زدم. مامانش با تعجب نگاش کرد , سونگ جو ام با طعنه بهش گفت " من ازش ممنونم که باعث شد این اتفاق بیوفته و من به مصاحبه م نرسم "

مامانشم اخم کرد و غذای سونگ جو رو از جلوش برداشت و گفت " توام لازم نیست شام بخوری "

هانی که اصلا حالش خوب نبود تصمیم گرفت که از خونه بره. ( فرار کنه ) لباساشو جمع کرد و راه افتاد.

وقتی از در جلویی رفت بیرون سونگ جو دیدش.

سونگ جو بهش گفت رفتنش کار اشتباهیه. بعدش وقتی هانی بهش گفت جلوی رفتنشو نگیره , سونگ جو هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد و حتی تظاهر نکرد که میخواد جلوشو بگیره. فقط بهش پیشنهاد داد که کیفشو براش ببره چون سنگین به نظر میومد!!!!

بعدش سونگ جو یه پاکت نامه به هانی داد و گفت از طرف دانشگاهشه. هانی خوندش و فهمید مال اون نیست بلکه مال سونگ جوئه!!! ( البته سونگ جو میخواست غیر مستقیم به هانی بگه که میخوام تو همون جایی که تو درس میخونی درس بخونم. )

 

اون دانشگاه از سونگ جو دعوت کرده بودن که برو و اونجا درس بخونه. هانی ام گفت وقتی نحوه ی اطلاع دادنشون به تو , با مال من خیلی فرق داره پس حتما خیلی جاها بهت پیشنهاد دادن.

سونگ جو با خودش فکر کرد که این سالی که گذشت خیلی اتفاقای عجیب براش افتاده و برنامه ی زندگیش به هم خورده. هیچوقت نمیدونسته چه اتفاقی میوفته و همش با چیزای عجیب روبه رو میشده.

هانی شروع کرد به معذرت خواهی کردن , که سونگ جو اضافه کرد ولی بامزه بود.

هانی : یعنی به خاطر من میخوای بری اونجا ؟!

سونگ جو : به خاطر تو نه! به خاطر خودم.

سونگ جو حرف خود هانی رو زد و گفت : تا بفهمم تو زندگیم چی میخوام و کمی خوش بگذرونم.

 

هانی خواست برگرده توی خونه , سونگ جو ام کیف هانی رو براش برد طبقه ی بالا.

هانی از سونگ جو پرسید تمام مدت که من احساس گناه میکردم میدونستی که میخوای تو همون جایی که من قراره درس بخونم , درس بخونی؟ ( یعنی تصمیمتو گرفته بودی؟ )

سونگ جو ام سرشو تکون داد که یعنی حالا که چیزی نشده!!!

هانی : چرا؟!

سونگ جو : چون باحاله! چرا؟ دوست نداری؟!

هانی : نه!!!! دوست دارم!!!

سونگ جو : میدونم !!!

 

جونگو رفت پیش بابای هانی و ازش خواست که بهش نودل درست کردنو یاد بده تا بتونه تو رستوران بهش ( بابای هانی ( کمک کنه. هانی ام یه کار نیمه وقت تو یه فروشگاه پیدا کرد که بتونه با پولش برای سونگ جو یه هدیه ی مناسب بخره و ازش تشکر کنه.

هانی هرشب تا دیروقت تو اونجا کار میکرد که یه روز سونگ جو رفت تو همون فروشگاه. هانی تا سونگ جو رو دید پرید و یه جا قایم شد.

داشت فکر میکرد که چیکار کنه که یهو موقع حساب کردن اینطوری اومد جلو سونگ جو!!! ::::::

سونگ جوام با دیدنش خیلی تعجب کرد ( کی تعجب نمیکنه؟!! ) مخصوصا وقتی هانی بهش گفت خودش بقیه ی پولشو برداره , چون هیچی نمیدید. از شانس بدش همون موقع که هانی تو اون وضع بود رئیسش اومد تو بلافاصله اخراجش کرد!!!

وقتی اومد بیرون دید جلوی یه جوجه فروشی آگهی استخدام زدن . ( کارش این بود که غذاهارو ببره خونه ی مشتری ها )

هانی چون میتونست پول بیشتری نسبت به کار قبلیش دربیاره کارشو شروع کرد. هانی همه ی غذا هارو رسوند و رسید به آخریش.

حدس میزنین چی شد؟!

غذای آخری مال خونه ی خودشون بود که باید به سونگ جو تحویلش میداد. هانی ام مونده بود تو فکر این که چیکار کنه. دوباره روشو پوشوند و رفت سراغ سونگ جو و دوباره سونگ جو رو ترسوند.

بعدش مین آه به هانی زنگ زد و گفت چند روزیه که از دوستشون جوری خبر نداره و نمیتونه باهاش تماس بگیره و نگرانشه.

از اون موقع که قضیه ی دانشگاه هانی و مین آه جور شده بود , جوری یکم گوشه گیر شده بود و زیاد با اونا نبود. هانی ام نگرانش شد و رفت که دنبالش بگرده.

آخر هانی و مین آه , جوری رو تو مدرسه پیدا کردن. جوری گفت از اینکه نمیدونه چیکار باید بکنه ناراحته. هانی و مین آه هم بهش کمک کردن که بفهمه تو چه کاری خوبه و به چی علاقه داره. آخرشم جوری تصمیم گرفت بره دانشکده ی زیبایی.

 

هانی بالاخره اون هدیه ای که میخواست به سونگ جو بده رو خرید و بهش داد(ماساژور). سونگ جو ام طبق معمول تحویلش نگرفت و حالشو گرفت. اما وقتی هانی داشت با مامان سونگ جو حرف میزد , سونگ جو شنید که هانی گفت شبا کار میکرده که با پولش اونو برای سونگ جو بخره. سونگ جو با شنیدن این حرف خندید و یاد اون شب افتاد که همش با آدمای عجیب روبه رو میشد. ( یعنی فهمید که اون دوبار هانی بوده که خودشو اونطوری کرده. )

 

تو روز فارغ التحصیلی , مدیرشون اعلام کرد که سونگ جو و هانی هردوشون به دانشگاه پارانگ میرن. ( دوتایی؟!!)

سونگ جو برای سخنرانی رفت رو سِن. کوتاه صحبت کرد و آخر سخنرانیشو با حرف مادربزرگ هانی تموم کرد که : زندگی شاد , سراسر خنده س و باعث شادی دیگران میشه.

بعد هانی رو صدا کردن که بره پیش سونگ جو تا به عنوان نماینده ی کلاساشون , دیپلماشونو بگیرن.

اینکه با سونگ جو دوتایی میرفتن , باعث شد که هانی دوباره به تو رویا. این دفعه دید که دارن ازدواج میکنن.

هانی با صدای بلند گفت " سوگند میخورم " . جونگو اعتراض کرد. مادر سونگ جو به اعتراضِ جونگو , اعتراض کرد و همه زدن زیر خنده.

 

سونگ جو میخواست زود از سِن بره بیرون , هانی ام دنبالش راه افتاد , اما یهو پاش لیز خورد و افتاد رو پشت سونگ جو!

(کلا درگیرن!!!!!! )

یکم بعدش همه ی دانش آموزا به سونگ جو اصرار میکردن که باهاشون عکس بندازه. سونگ جو ام درخواست هیچکدومو قبول نکرد.

حتی جانگ می ام که اومد ازش خواست باهم عکس بندازن , عصبانی شد و با حرص ردش کرد! ( حقش بود!!! )

مامان سونگ جو از هانی خواست که بره و از سونگ جو بخواد که باهاش عکس بندازه. هانی رفت پیش سونگ جو و یه جور نگاش کرد که یعنی میخوام باهات عکس بندازم.

سونگ جو ام با طعنه بهش گفت : تو که بعد از امروزم هروقت بخوای میتونی از من خواهش کنی که باهات عکس بندازم!

هانی ام بیخیال شد و را افتاد بره که سونگ جو دستشو گرفت و کشیدش طرف خودش. دستشو گذاشت پشت هانی که باهم عکس بندازن. با دیدن اون صحنه همه دهنشون باز موند. وقتی مامان سونگ جو ازشون عکس میگرفت , سونگ جو همون حرفی که هانی تو فروشگاه بهش زده بودو تکرار کرد و گفت بقیه ی پولمو بده. هانی ام هول شد و بهش نگاه کرد. سونگ جو ام فقط خندید! ( یعنی اینکه خودتی!!! فهمیدم تو بودی! )

 

بچه های کلاس هانی و سونگ جو تو رستوران بابای هانی جشن گرفته بودن , که یهو جونگو با گروهش اومدن و جونگو شروع کرد به خوندن آهنگ برای هانی!

جونگو میخوند هانی ام از خجالت سرشو انداخته بود پایین! سونگ جو ام فقط نگاه میکرد.

اما وقتی جونگو موقع خوندن به هانی نزدیک شد سونگ جو اعصابش خورد شد. ( اصلا دوسش نداره!!!!!!!!! )

 

بابای هانی سرش خیلی شلوغ شده بود , به خاطر همین جونگو رو صدا کرده بود که بهش کمک کنه. ( یادتون هست که جونگو رفته بود پیش بابای هانی که ازش کار یاد بگیره و تو رستورانش کار کنه ؟! )

جونگو ناراحت شد , چون میخواست پیش هانی بمونه. اما یهو یه فکری به ذهنش رسید که غیرمستقیم به هانی کمک کنه و بهش علاقه شو نشون بده. رفت پیش بابای هانی که مثلا به وظیفه ی دامادیش عمل کنه. ( داماد و پدرزن!!!! )

سونگ جو تو جمع شروع کرد به تحقیر کردن هانی!!! ( این پسره مریضه ها!!!!! ) خب به هر حال!!! تو جمع هانی رو تحقیر کرد و به همه گفت که هانی زندگیشو خراب کرده. کلی اذیتش کرد و آخرش با نامردی گفت که هانی رو تمام کتاباش اسم اونو نوشته و این حرفش باعث شد همه به هانی بخندن. هانی ام تحمل نکرد و برگ برنده شو که تو جمع رو نکرده بود به همه نشون داد!!!!!!!

عکس بچگی های سونگ جو رو درآورد که به بقیه نشونش بده. سونگ جو با دیدن عکس یهو رنگ به رنگ شد ( حقش بود!!!! ) عکسو از دست هانی قاپید و با عصبانیت دستشو گرفت و بردش بیرون.

هانی رو چسبوند به دیوار و بهش نزدیک شد. هانی ام ترسید و گفت اون کارو فقط برای تلافی انجام داده چون همه بهش میخندیدن و از این موضوع ناراحت بوده.

بعدش گفت فقط خواستم تلافی کنم. حالا که دبیرستان تموم شد , منم احساسمو نسبت به تو تموم میکنم. بعدش قسم خورد که فراموشش میکنه.

سونگ جو : فراموش میکنی؟ میخوای منو فراموش کنی ؟

بعد صورتشو نزدیک کرد ووووووووووو بوسش کرد. بعد برگشت و با شیطنت بهش گفت : حالا سعی کن فراموشم کنی!!!!!!! ( اگه میتونی! )

بعد از اینکه سونگ جو رفت هانی هنوز تو شوک مونده بود. با خودش فکر کرد " من بک سونگ جو رو بوسیدم!!!!!!! "

فردا صبحش هانی با خوشحالی از خواب بیدار شد.

نمیدونست چیکار کنه و چه عکس العملی از خودش نشون بده. از اینکه با سونگ جو روبه رو بشه خجالت میکشید.

سونگ جو از حموم اومد بیرون و ناخواسته باهم روبه رو شدن. هانی نمیدونسنت چیکار کنه اما متوجه شد که سونگ جو هیچ عکس العملی نشون نمیده! انگار که هیچ اتفاقی بینشون نیوفتاده!!!!!!

بیچاره هانی!! هم گیج شده بود و هم ناراحت. چون اون تمام وجودت پر احساس بود اما سونگ جو حتی یه ذره ام با قبلش فرقی نکرده بود.

 

سونگ جو بدون هانی رفت دانشگاه ( البته دانشگاه نیستا! باید بگم کالج. اما میگم دانشگاه ) هانی , مین آه و جوری رو موقع نهار تو محوطه دید. ( ظاهر همه شون تو دانشگاه فرق کرده )

هانی وقتی دید یه زوج همدیگرو میبوسن از خجالت سرخ شد . دوستاشم آخر فهمیدن که سونگ جو , هانی رو بوس کرده.

موقع رفتن هانی با یه ماشین برخورد کرد ( البته ماشینه باهاش برخورد کرد. )

تو این صحنه یه بازیگر جدید اضافه میشه. Yoon He-ra با بازی Lee Shi-young . هانی با ماشین هه را برخورد کرده بود.

 

 

هانی رفت تو اتاق کنفرانس دنبال سونگ جو. سونگ جو که اومد بیرون هانی خجالت کشید و موند چی بگه.

گفت "اومده بودم که ...... " ... که یهو هه را از اومد بیرون و کنار سونگ جو وایساد!

 

هه را از سونگ جو پرسید که هانی دوست دخترشه. سونگ جوام گفت " مثل اینکه " ( یعنی تقریبا! همچین! شاید! هزارتا معنی داره دیگه! اما کلا یعنی نه!! )

هانی از جواب سونگ جو تعجب کرد!!

هه را از فرصت استفاده کرد و سونگ جو رو برای چای دعوت کرد. سونگ جو ام رد کرد و بدون اینکه تحویلش بگیره رفت.

هانی ام با دیدن این صحنه ( که سونگ جو به هه را محل نذاشت ) هیچی نگفت و آروم خندید. ( تقریبا میشه گفت جلوی خنده شو گرفت )

هه را ام با دیدن عکس العمل هانی بهش چپ چپ نگاه کرد......... یعنی بعدا حالتو میگیرم........

جانگ می کارش تموم شد! این دفعه باید جلوی این دختره وایسه!!!! فقط میتونم بگم بیچاره هانی!!!!

با تشکر از هانیه جون

نظر یادتون نره.تا 15 تا نشه قسمت هفتم رو نمیذارم.

به قول محدثه جون بای تا های