قسمت هفتم!!!!

خب تو قسمت قبلی هه را وارد داستان شد و ما فهمیدیم که قراره رقیب جدید هانی بشه. یه رقیبی که ما میدونیم قراره هانی رو خیلی اذیت کنه! اما آخرش میبینیم کی حالش گرفته میشه!!

آخه این دختره عموما ناکامه.اگه اشتباه نکنم این همون اه مینجی تو پسران فراتر از گلها و یونهوا خدمتکار یوجین تو سرزمین بادهاست.یوجین که میمیره.بعدش مارو عاشقش میشه که اونم میمیره.کلا ناکامه 

هانی از سونگ جو درباره ی هه را پرسید و وقتی سونگ جو بهش گفت که هه را هم سن خودشونه و همکلاسیشه هانی خیلی تعجب کرد. ( خب تعجبم داره دیگه!!! انگاری سن مامان بزرگشونه!!! ) بعد سونگ جو اضافه کرد اونم مثل من بهترین شاگرد کلاسه.

هانی سعی میکرد جلوی سونگ جو خودشو نگه داره و نگرانیشو نشون نده. اما وقتی سونگ جو ازش پرسید " چیه حسودیت شده ؟! " هانی به لکنت افتاد و گفت که این طور نیست.

اما سونگ جو , هانی رو خوب شناخته بود و میخواست یکم سر به سرش بذاره. به هانی نزدیک شد , یه جوری که انگار میخواد ببوستش. هانی ام فکر کرد این بوس دومشونه و چشماشو بست و آماده ی بوس شد که سونگ جو بازم بهش خندید. ( بیشعور)

هانی ام که دید سونگ جو سر کارش گذاشته , از سونگ جو ناامید شد و فهمید اون بوس اولشونم برای سونگ جو بی معنی بوده. فقط برای این بوده که اذیتش کنه.

تو دانشگاه , موقع نهار , دوستای هانی نتونستن خودشونو به قرارشون با هانی ( واسه نهار ) برسونن. ( جوری تو یه سالن زیبای کار پیدا کرده بود , مین آه هم مجبور بود با بچه های بخش خودشون نهار بخوره. )

هانی ام مجبور شد تنهایی غذا بخوره. از اونجایی که نمیتونست از سونگ جو دعوت کنه که بیاد پیشش و باهم نهار بخورن ,خودش رفت طرف سونگ جو.

یه چیز جالب تر بود , این بود که اونی که براشون غذا میکشید جونگو بود!!!!!

جونگو برای اینکه کلا رابطه ش با هانی قطع نشه اون کارو گرفته بود که حواسش بهش باشه.

البته وقتی به سونگ جو رسید از همه کمتر بهش غذا ( برنج ) داد!

بعد هانی یه میز برای خودش و سونگ جو پیدا کرد. اما سونگ جو بدون اینکه چیزی بگه رفت سر یه میز دیگه با دوستاش نشست.

( البته اینجا سونگ جو نامردی نمیکنه. این طور که معلومه سونگ جو میخواست بره پیش هانی اما چون دوستاش صداش میکنن میره اونجا! --- خوب به هانی توضیح میدادی ! یا با خودت میبردیش!! مگه چی میشد؟!)

بعد از نهار هانی , سونگ جو رو دید میزد که تنهایی رو یه نیمکت نشسته بود. هانی داشت میرفت طرف سونگ جو که یکی از سال بالایی ها , به اسم کیونگ سو , رفت نشست کنار سونگ جو.

کیونگ سو , میخواست سونگ جو رو راضی کنه که عضو باشگاه ( Club ) اونا بشه. آخر بعد کلی اصرار سونگ جو رو راضی کرد.

هانی ام کنجکاو شده بود که بدون چه باشگاهیه. اما سونگ جو عمدا بهش نگفت , چون میدونست اگه هانی بفهمه اونجا ام دست از سرش بر نمیداره.

ولی هانی ام به همین راحتی بیخیالش نشد. وقتی سونگ جو داشت میرفت اتاق انجمن باشگاه .هانی یواشکی دنبالش کرد. سونگ جو ام فهمید ولی بدون اینکه به هانی چیزی بگه هی مسیرشو عوض کرد و هانی رو پیچوند. اما هانی آخرش تونست اتاقو پیدا کنه و فهمید مال باشگاه تنیسه.

وقتی هانی رفت تو اتاق , سونگ جو از دیدنش تعجب نکرد و فقط زیر لب غر زد که بالاخره اینجارو پیدا کرد.

 ولی چیزی که هانی رو متعجب کرد این بود که یه چهره ی آشنا اونجا دید!!! هه را!!!

سونگ جو و هه را هردوشون دو سال قبل تو مسابقات کشوری دبیرستان ها برنده شده بودن و از اون موقع همدیگرو میشناسن! ( ایش.برنده قحطی بود! )

هه را ام که هانی رو به چشم رقیب و مزاحم میدید با طعنه گفت : هانی نباید بیاد اینجا , چون نمیدونه که چطور باید تنیس بازی کنه.

هانی ام جواب داد : به من گفتن تنها چیزی که لازم دارم علاقه به این کاره.

 

سونگ جو به هه را گفت اجازه بده که هانی کارشو بکنه. ( البته ما که میدونیم هدفش ناراحت کردن هانی بوده!!! )

تو اولین تمرین کیونگ سو به عنوان مربی اومد. هانی با دیدنش گفت کیونگ سو آدم مهربونیه. اما سونگ جو و هه را پوزخند زدن. چون هانی تازه میخواست بفهمه چه خبره!!! ( حالا مثلا سونگ جو قبلا هیچ دختری رو تحویل نمیگرفتا!!!!! )

کیونگ سو وقتی رفت تو زمین , جدی وایساد و با ضربه هاش , یکی یکی مهارت بیازیکنارو تست میکرد.

وقتی نوبت هه را شد کیونگ سو توپو آروم تر انداخت طرفش. ( یه جوری که انگار میخواد کوچیکش کنه. ) هه را ام اعتراض کرد و گفت توپو محکم تر بندازه. این دفعه نوبت سونگ جو بود که حال کیونگ سو رو گرفت! سونگ جو ضربه ی خیلی خوبی زد و مورد توجه همه قرار گرفت. اما باعث شد کیونگ سو آتیشی بشه و حرصشو سر نفر بعدی , یعنی نفر آخر , یعنی هــــــــــانی خالی کنه!!!!

هانی بعد از اینکه سونگ جو اونطوری حال کیونگ سو رو گرفت ترسید بره تو زمین. مخصوصا اینکه اولین بارش بود که یه راکت میگرفت دستش اما به هرحال باید میرفت. هانی تو چند تا ضربه ی اول جاخالی داد. ولی یه دفعه یکیش مستقیم اومد طرف صورتش. هانی راکتشو گرفت جلوی صورتش که جلوی توپو بگیره. اما در هر صورت توپ خورد به صورتش و انداختش زمین. ( همش تقصیره سونگ جوئه ها!!!!! )

 

کیونگ سو بدون اینکه ببینه حال هانی خوبه یا نه , فقط گفت خوب رو ضربه زدن به توپ تمرکز کردی. بعد از اینکه از زمین اومد بیرون دوباره رفتارش مثل قبل شد. ( مثل همون موقع که هانی فکر کرد مهربونه. )

موقعی که اعضای گروه میرفتن یه چیزی بخورن , کیونگ سو چون از رفتارش تو زمین خجالت میکشید از جمع جدا شد و باهاشون نرفت.

همه از اینکه سونگ جو و هه را انقدر کامل و با استعداد بودن حرف میزدن و ازشون تعریف میکردن که چقدر تو دانشگاه معروفن.

هه را به سونگ جو گفت : هیچ وقت از قرار گذاشتن خوشم نمیومد و بیشتر به خودم و طبیعت وجود انسان علاقه داشتم. ( من نفهمیدم یعنی چی! راستشو میگم!! )

هانی ام نشسته بود و فقط به این فکر میکرد که چقدر باهاشون فرق داره!

 

خلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاصه!!!

این سری سه تایی ( هانی و سونگ جو و هه را ) توی کلاس زبانن ( English ). البته این دفعه یه نفرم به جمعشون اضافه شده. جونگو!!!

تو کلاس استاد از هانی یه سؤال پرسید اما هانی نفهمید چی میگه. به خاطر همین از سونگ جو خواست که کمکش کنه. اما سونگ جو بهش محل نذاشت! ( مسخره!!!! -- سونگ جو رو میگم! ) هانی ام مجبور شد به زور با یه ذره زبانی که بلد بود عذرخواهی کنه.

جونگو خواست حواس استادو پرت کنه , که استاد ازش پرسید دانشجوی این کلاسی؟! جونگو ام که زبانش خوب نبود , چرت و پرت میگفت!!

هه را به استاد گفت جونگو دانشجوی این کلاس نیست و فقط به خاطر اینکه از هانی خوشش میاد اومده تو کلاس نشسته. ( عوضی! )

بعد برگشت به جونگو نگاه کرد و از همون تیکه ها که سونگ جو تو مدرسه به هانی میگفت , بهش انداخت.

هانی با ناراحتی به مامان سونگ جو گفت , حتما سونگ جو از اون دخترای خوشگل و باهوش دانشگاه خوشش میاد. مامان سونگ جو ام با شنیدن این حرف , فهمید که نفر سومی بین هانی و سونگ جو اومده. پس به هانی دلداری داد و گفت که تو و سونگ جو از اون دسته آدم ها هستین که باید باهم باشین تا همدیگرو کامل کنین. مثل قابلمه و درش. ( همون در و تخته ی خودمون )

هانی رفت مدرسه ی ایون جو که وسایلشو براش ببره. تو اونجا دید که یکی از همکلاسیاش داره باهاش دعوا میکنه. هانی به اون دختره نزدیک شد و دعوتش کرد خونه. بعد هانی و مامان سونگ جو یواشکی اونارو دید میزدن و دیدن رابطه ی اون دوتا زیاد خوب نیست.

دختره حوصله ش سر رفته بود. تا اینکه سونگ جو اومد ..........

البته باید بگم ایون جو از دختره خوشش اومده بود.

دختره یهو با دیدن سونگ جو توجهش به خوشتیپیه سونگ جو جلب شد! ( بچه پررو.حیا رو خورده یه آبم روش!!!!! )

دختره به سونگ جو گفت من تاحالا به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشتم , اما حالا با دیدن تو اینو باور کردم. ( خجالت نمیکشه ها!!!! )

بعد گفت اوپا! لطفا هفت سال صبر کن!!! (دختره ی بی حیا.اینا تو این سن اینجورین بزرگتر بشن چی میشن!!!! )

هانی از سونگ جو پرسی که اصلا براش مهمه که ایون جو الان چه حسی داره؟! ( منظورش این بود که اون دختره با ایون جو , همون کاری رو کرده که سونگ جو با هانی کرده)

این موضوع به هانی این فرصتو داد که خودشو درباره ی قضیه ی هه را , خالی کنه.

هانی به سونگ جو گفت که تو با احساسات من بازی میکنی. سونگ جو به هانی لبخند زد تا گیجش کنه یکم اذیتش کنه.

هانی ام اخم کرد , گفت " ادامه بده . شما دوتا به درد هم میخورین.... به هر حال هردوتون بدجنسین "

 

سونگ جو گفت پس موضوع سر ایون جو نیست , منظورت هه رائه. هانی ام گفت فرقی نمیکنه چون هردوتا مسئله مثل همن.

وقتی هانی رفت پیش ایون جو , ایون جو باهاش دعوا کرد و گفت " همش تقصیر تو بود که دعوتش کردی . "

هانی ام قبول کرد و ازش معذرت خواهی کرد. اما ایون جو بازم جوابشو داد و گفت : تو چی میدونی؟!

هانی میدونست عشق یه طرفه چه احساسی داره. مخصوصا اینکه طرف مقابل نادیده بگیرتت. آه کشید و به ایون جو گفت :" اینکه عشق دو طرفه باشه و هر دونفر همدیگرو دوست داشته باشن , تقریبا مثل یه معجزه ست. یعنی میشه که یه روز این اتفاق برای منم بیوفته؟! "

هانی این حرفو با حسرت زیادی زد. باباش حرف هانی رو شنید و خیلی ناراحت شد.

باباش از جونگو پرسید که هانی رو خیلی چقدر دوست داری؟!

جونگو گفت : همیشه وقتی برام مشکلی پیش میومد و هیچکی کمکم نمیکیرد , هانی تنها کسی بود که دوستانه باهام رفتار میکرد.

بعدش گفت : درحالی که همه ی هم سن های من از زندگیشون لذت میبرن و تو داشگاه عضو گروه های مورد علاقه شون میشن من کار میکنم تا بتونم زودتر به هانی برسم. ( آخـــــــــــــــــــــــــــــــی . حیف که کاملا مشخصه این به هانی نمیرسه.همیشه سر پسرایی که واقعا دخترا رو دوست دارن بیکلاه میمونه !! )

سونگ جو , هه را رو برای کار گروهی آورد خونه. هانی رفت تو بالکن که تو چشم نباشه. اون دوتا ام همونجا کارشونو شروع کردن و هانی مجبور شد همونجا خودشو قایم کنه که نبیننش.

 

مامان سونگ جو اومد خونه و از ایون جو شنید که دوست سونگ جو خیلی خوشگله.

مامان سونگ جو فهمید که هه را همون رقیب هانی بوده که هانی دربارش حرف میزده. به خاطر همین با هه را خیلی سرد برخورد کرد.

هه را کلی حرصی بازی در میاره. مثلا یه جا تو تمرین هه را میفهمه که هانی نمیدونسته سونگ جو یه عضو خاص باشگاهه و میتونه سر تمرین حاضر نشه. به خاطر همین به هانی میخنده که با اینکه تو یه خونه زندگی میکنن , حتی انقدر نزدیک نیستن که این چیزارو بدونه.

 

وقتی هانی از عشق یه طرفه و ناراحتیش با باباش صحبت کرد , باباش گفت دیگه وقتشه که از اون خونه بریم.

پدرش از اینکه این تصمیمو گرفته بود ناراحت بود , اما فکر میکرد که باید این کارو بکنه. چون این بهترین کار ممکن بود که دیگه هانی اذیت نشه.

 

پدر و مادر سونگ جو هردوشون مخالفت کردن و گفتن که میخوان خانواده ی "اوه " بازم باهاشون زندگی کنن. از اونجایی که همه میدونستن سونگ جو , هانی رو دوست نداره , بابای هانی گفت: این تنها راهیه که هانی بتونه راحت تر بیخیال سونگ جو بشه و فراموشش کنه.

مامان سونگ جو ام که دیگه هانی رو دختر خودش میدونست به بابای هانی اصرار کرد که اگه بمونن سونگ جو حتما به هانی علاقه مند میشه و میتونن با هم ازدواج کنن.

اینجاهاش کلا ناراحت کننده س.

ایون جو که حرفای بزرگتر هارو شنیده بود دوید و به سونگ جو خبر داد که هانی بالاخره داره میره. وقتی ایون جو گفت این خبر خوبیه , از قیافه ی سونگ جو معلوم میشه که اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشته و همچین دلش نمیخواسته این خبرو بشنوه.

به هر حال رفت تو اتاق هانی که ازش بپرسه این واقعیت داره یا نه. بعد از اینکه فهمید گفت :

" خب , بالاخره میتونم به زندگی عادی خودم برگردم "

هانی ام آروم و با صدای گرفته گفت امیدوارم همینطور باشه.

سونگ جو بهش گفت : " زندگی خوبی داشته باشی " و بعد از اتاق رفت بیرون. اما از قیافه ش معلوم بود که اصلا از این موضوع خوشحال نیست.

 

 

خب روز رفتن هانی رسید و از همه بیشتر مامان سونگ جو از این اتفاق ناراحت بود.

هانی از مامان سونگ جو به خاطر تمام کارهایی که براش کرده بود تشکر کرد. از خریدن پیتزا گرفته تا دعوت دوستاش به ساحل و اینکه مادر خوبی براش بوده.

 

سونگ جو ام که فقط وایساده بود و نگاشون میکرد. تند و معمولی فقط گفت " خداحافظ "

بعد از اینکه اونا رفتن , ایون جو از اینکه میتونست برگرده اتاق خودش خوشحال بود. وقتی سونگ جو از مامانش نهار خواست , مامانش دستاشو گذاشت رو شونه ی سونگ جو و ایون جو و چپ چپ نگاشون کرد و گفت همش تقصیر شما دوتا بود!!!!

و اما اصل مطلب! پشیمونی پسرا !!!!تا دخترا ولشون نکن که اینا آدم نمیشن.!!!!! 

معلوم بود که سونگ جو بروز نمیده که احساس بدی داره , اما رفت تو اتاق هانی و دید عروسک هانی رو تخته.

همون عروسکی که سونگ جو بعد از اینکه بُرد , دادش به هانی.

هانی اون عروسکو با خودش نبرده بود!!!

سونگ جو کم کم داره به هانی علاقه مند میشه.

نظر ها رو به 20 برسونید تا قسمت هشتم رو بذارم.سعی کنید تا چهار شنبه این کار رو بکنید.چون اگه این چهارشنبه این کار رو نکنم میفته واسه هفته بعد

با تشکر از هانیه جون