به اونجا رسیدیم که سونگ جو به پدر و مادرش گفت که میخواد مستقل بشه و خودش زندگیشو بچرخونه.

سونگ جو همونطور که گفته بود , وسایلشو جمع کرد و رفت.

موقع رفتنش هانی بدون اینکه بتونه چیزی بهش بگه , فقط با چشم گریون رفتنشو تماشا میکرد.

سونگ جو ام موقع رفتن بدون اینکه حرفی بزنه , فقط یه لحظه به هانی نگاه کرد و رفت.

 

هانی افسوس خورد که تنها راه ارتباطشون دانشگاهه و دیگه مطمئن شد که سونگ جو به زودی همه چیزو راجع به اون ( هانی ) فراموش میکنه.

هانی , سونگ جو رو تو محوطه ی دانشگاه دید , اما از اونجایی که امیدشو از دست داده بود حتی تلاش نکرد که با سونگ جو صحبت کنه.

وقتی دید سونگ جو باهاش کاری نداره و بهش توجه نمیکنه , دیگه کاملا مطمئن شد!

دوستاشم از این بابت که رابطه ی سونگ جو و هانی مثل دوران دبیرستانشون شده برای هانی احساس تاسف میکردن.

( از اینکه دوباره باید یه احساس یه طرفه رو تحمل میکرد و دیگه باهم تو یه خونه نبودن )

هانی طبق معمول میرفت سر تمرین اما با ناراحتی!

تا اینکه کیونگ سو سرحالش آورد !

کیونگ سو رفت پیش هانی و بهش گفت :" اگر شام بخری , جایی که سونگ جو کار میکنه رو بهت نشون میدم. "

هانی ام برای اولین بار بعد از یه هفته خوشحال شد و خندید(خاک تو سر سونگ جو کنن که حالا دیگه کیونگ سو هم هانی رو میخندونه ولی اون همش باعث گریه این دختره ی فلک زده میشه)

 

کیونگ سو و هانی رفتن به رستورانی که کیونگ سو آخر هفته ها اونجا کار میکرد.

که البته سونگ جو ام به پیشنهاد کیونگ سو اونجا کار میکرد.

هانی داشت تصمیم میگرفت چی سفارش بده که یهو سونگ جو اومد سر میزش.

سونگ جو بدون اینکه عکس العمل خاصی از خودش نشون بده , کاملا رسمی باهاش برخورد کرد.

که همین برای درآوردن اشک هانی کافی بود , چون از آخرین باری که باهم حرف زده بودن مدت زیادی گذشته بود و سونگ جو اینطوری برخورد میکرد!

که هانی دیگه نتونست تحمل کنه و از سونگ جو خواست که حداقل بهش سلام کنه و بعد ازش پرسید " از اینکه من اومدم اینجا عصبانی شدی؟! "

سونگ جو با میلی و سرد فقط گفت " به هر حال منتظر بودم که خودتو نشون بدی " ( یعنی میدونم همیشه فضولیمو میکنی و اینکه بیای قابل پیشبینی بود! )

بعدشم به هانی گفت درباره ی این موضوع تو خونه حرفی نزنه و دهنشو ببنده!!! ( بی احساس!!!! )

 

موقع خوردن غذا هانی چشمش افتاد به یه آگهی استخدام ( تو همون رستوران ) هانی ام زود رفت که اون کار نیمه وقتو بگیره. که الان حتما همتون کفری میشین!!!!

وقتی رفت اون کارو بگیره آخرین امیدشم از دست داد!

اون کار نیمه وقتو دادن به یه نفر دیگه! اون یه نفرم کسی نبود جز "هه را"!!!!!!!!!!!!!

( دختره ی کثیف سیریش عشق دزد...! )

 

هانی از سونگ جو پرسید که فردا دوباره میتونه بیاد یا نه.

سونگ جو ام که طبق معمول از این حرف خوب استقبال نکرد ,بهش نگفت نه اما دوباره بهش یادآوری کرد که فقط تو خونه دراین مورد حرفی نزنه!!!

خوب همونطور که از هانی انتظار میره مستقیم رفت خونه و همه چیزو از اول تا آخر برای مامان سونگ جو تعریف کرد!

مامان سونگ جوام که از هانی بدتر بود , از همون لحظه که اینو شنید , شروع کرد به نقشه کشیدن و لحظه شماری میکرد که فردا برسه و بتونه بره اونجا که سونگ جو رو موقع کار کردن ببینه!!!

هانی ام با دیدن عکس العمل مامان سونگ جو , فهمید که خرابکاری کرده , اما یکم دیر شده بود!

سونگ جو حتما به خاطر این کارش عصبانی میشد!!!!

خب! هانی , ایون جو و مامانش سه تایی رفتن به اون رستوران و ظاهرشونو عوض کردن مثلا که سونگ جو نشناستشون!

سونگ جوام به روشون نیاورد که دیدتشون! اما اعصابش خورد شد.

 

هه را رفت سر میز اونا و سلام کرد. مامان سونگ جو ام با دیدنش شوکه شد که این اینجا چیکار میکنه!

از اونجایی که هه را رقیب هانی بود و مامان سونگ جو اینو میدونست. به خاطر همین کلی به هانی سفارش کرد که نذاره هه را همه جا دنبال سونگ جو راه بیوفته!

بعد گفت مثل چسب به سونگ جو بچسب و همش جلوی چشم سونگ جو باش.

دوستای هانی ام همینو بهش گفتن. اما هانی فکر کرد با این کار سونگ جو حتما ازش متنفر میشه.

اما دوستاش بهش گفتن که هانی همیشه این کارو میکرده , اگه دوباره این کارو بکنه مشکلی پیش نمیاد.

هانی ام تصمیم میگیره که غرورشو بذاره کنار و به خاطر سونگ جو این کارو بکنه.

پس روز بعدش دوباره رفت رستوران و پشت میزش شروع کرد به درس خوندن که هم سونگ جو رو دید بزنه و هم وقتش تلف نشه. سونگ جو با دیدنش دوباره کلافه شد اما چیزی بهش نگفت و ازش نخواست که نیاد.

هه را رفت سر میز هانی که سفارششو بگیره. وقتی هانی گفت چیزی نمیخوام , هه را کلی غذای گرون سر میز هانی فرستاد!

بعد هه را رفت سر میز هانی و( فکر میکنم!) الکی به هانی گفت که سونگ جو این کارو کرده. بعد شروع کرد به طعنه زدن به هانی که تعقیب کردنات کار خیلی احمقانه ایه و بعدش با صدای بلند ویژگی پسرایی که از دخترایی مثل هانی خوششون میادو توضیح داد!!! ( عوضی!!!! حالم ازش به هم میخوره!!! تو همه جا میخواد دوست پسر یکی دیگه رو بدزده!!! )

 

موقع تعطیلی رستوران , هانی که هنوز اونجا بود , تمام پولشو بابت اون غذاهایی که هه را واسش سفارش داده بود , پرداخت کرد.

بعدش رفت بیرون منتظر سونگ جو وایساد. اما وقتی دید سونگ جو با هه را میاد بیرون , فرار کرد و قایم شد.

بعد پشت سر اون دوتا راه افتاد و تعقیبشون کرد و مطمئن شد که هردشون یه جا میرن.

هانی اونارو تا جلوی یه آپارتمان تعقیب کرد که دید باهم وارد ساختمون شدن و دوتایی رفتن تو آسانسور!!!

هانی ام با دیدن این صحنه وا رفت و از یه چیز بدتر مطمئن شد!!!!

سونگ جو به خاطر هه را از خونه رفته!!!!

هانی تمام اونشب تنهایی تو اتاقش گریه کرد و سونگ جو و هه را رو تصور میکرد که دوتایی باهم رو تختن و همش به این فکر میکرد تمام حرفایی که سونگ جو بهش زده بود و اینکه بهش گفته بود ازش بدش نمیاد دروغ و بی معنی بوده. ( بیچاره هانی.عشق یک طرفه همین جوریش هم سخته اما اینکه دوطرفه باشه و آدم خودش فکر کنه یک طرفه است زجرآور تره.شما تا حالا از اینجور تجربه ها داشتین؟امیدوارم هیچوقت گرفتارش نشین!!!)

فرداش موقع رفتن به دانشگاه هانی ناراحتی خودشو جلوی بقیه نشون نداد که کسی نفهمه چه اتفاقی افتاده , اما رفتار عجیب هانی باعث نگرانی خونواده ش ( باباش و مامان و بابای سونگ جو ) شد.

تو دانشگاه هانی به هیچکدوم از کلاسایی که با سونگ جو و هه را بود نرفت و به دوستاش گفت که این دفعه واقعا همه چی تمومه. ( من که کاملا احساسشو درک میکنم ولی به نظر شما واقعا تمومه؟! )

سونگ جو ام که از اون آدمایی نیست که بره دنبال هانی! اما با این وجود هرجا که میرفت همش چشمش دنبال هانی بود و میخواست بدونه که چرا هانی دیگه دور و برش نمیچرخه.

مین آه و جوری که دیگه تحمل افسردگی هانی رو نداشتن و نگرانش بودن , تصمیم گرفتن یه کاری بکنن.

به خاطر همین تو محوطه ی دانشگاه دنبال سونگ جو راه افتادن , که سونگ جو گفت " شما دیگه کی هستین؟! "

مین آه و جوری باورشون نشد که پسری با IQ 200 یادش نمیاد که اون دوتا کی ان!!

سونگ جو ام تو جواب گفت : "من اطلاعات غیرضروری رو از ذهنم پاک میکنم! " ( مگه کامپیوتری؟! آدم بخواد نخواد یادش میمونه دیگه! )

جوری باورش نمیشد هانی چرا از این پسر خوشش میاد!

بعدش مین آه و جوری با سونگ جو دعوا کردن ( دعوا که نه! نمیدونم چی باید مینوشتم! ) که چرا قبل از اینکه همه چیزو با هانی تموم کنه رفته و با هه را زندگی میکنه.

سونگ جو با شنیدن این حرف که با هه را زندگی میکنه تعجب کرد! و بعدش جواب داد " پس باید با هانی رک باشم! "

بعد به سونگ جو گفتن با هانی مودبانه رفتار کنه و اینهمه تحقیرش نکنه.

مین آه به سونگ جو گفت: " ما ازت نمیخوایم که هه را رو دوست نداشته باشی , ما داریم میگیم با دوست ما درست رفتار کن , کسی که تورو چهار سال تموم , بدون هیچ توجه و علاقه ی از طرف تو , دوست داشته و عاشقت بوده! "

 

بعد از اینکه اونا رفتن , سونگ جو که تازه دلیل رفتار هانی رو فهمیده بود نیشش باز شد!

( خوشت میاد دوستت داره؟! )

هانی دو هفته ی تموم همینطوری بود. نه غذا میخورد و نه کاراشو درست انجام میداد و همش بی حوصله بود. هانی به این نتیجه رسید که اگه تلاش زیاد اون نبود حتی اون یه ذره رابطه ی بینشونم به وجود نمیومد و تمام این کارا یه طرفه بوده! ( یعنی اگه سونگ جو ام میخواست , رابطه شون خوب میشد! الان که به اینجا رسیدن معنیش اینه که سونگ جو واقعا ازش خوشش نمیاد. )

یه روز که همینطور تو محوطه نشسته بود و فکر میکرد , یهو سونگ جو اومد پیشش و نشست کنارش.

هانی با دیدن سونگ جو بلند شد که بره اما سونگ جو از هانی خواست که پیشش بمونه.

سونگ جو به هانی گفت که خیلی وقته همدیگرو ندیدن و "عمدا " به هانی گفت :

" من تقریبا تمام وقتمو با " یون هه را " میگذرونم " ( !!!!!!!!! ) همتون که میدونین منظور سونگ جو چیه؟!

 

که بحثشون با اومدن یه دختر قطع شد. اون دختره یه دانش آموز دبیرستانی بود که اومد و پرسید اون این همون هانی هستش یا نه.

( الان منظورمو میفهمین! )

این دختره دانش آموز همون دبیرستانی بود که هانی و سونگ جو قبلا دانش آموزش بودن. دختره به هانی توضیح داد که سونگ جو و هه را سه شب تو هفته به من درس میدن ( معلم خصوصی - همونطور که سونگ جو یه زمان با هانی درس میخوند .) و بعدش به هانی گفت که هانی قهرمانشه , به خاطر همون امتحانی که به کمک سونگ جو تونست تو پنجاه نفر اول باشه.

بعد ادامه داد , سونگ جو و هه را همیشه درباره ی هانی صحبت میکنن و اونم ( دختره) سال بعد میخواد بیاد دانشگاه پارانگ.

 هانی ام که هیچوقت جلوی خودشو نمیگیره!!!

یهو با خوشحالی از سونگ جو پرسید " یعنی شما باهم زندگی نمیکنین؟!؟! "

سونگ جو با اینکه خودش از اون دختره خواسته بود بیاد و این ملاقات و ترتیب داده بود که به هانی ثابت کنه که با هه را زندگی نمیکنه , با تعجب به هانی نگاه کرد. ( یه جوری که انگار از حرف هانی تعجب کرده! )

به این میگن یه پسر باحال که در اکثر موارد فوق العاده بیشعور میشه! خب مگه مریضی؟همیشه همینجوری باش!

هانی که نفهمید سونگ جو این کارارو کرده و اون دختره رو آورده , نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.

هانی بعد از این قضیه , افسردگیشو گذاشت کنار و دوباره مثل قبل شد. بعد از اینکه همه چیزو به مامان سونگ جو تعریف کرد شروع کرد به درست کردن شکلات برای سونگ جو. ( شکلات فانتزی! ) همینطور که شکلات درست میکرد به این فکر میکرد که سونگ جو به جاش چی بهش میده!!!!!!!:

 

هانی شب با شکلات هاش رفت سمت رستوران. اما یهو بارون گرفت. از اونجایی ام که سریال کره ایه تاکسیش یا تو ترافیک میمنونه یا تصادف میکنه!!!!

خلاصه هانی مثل موش آب کشیده درحالی که میلرزید رسید به رستوران!

هه را رفت سرمیز هانی و بهش گفت , هرچقدرم اینجا منتظر بمونه فایده نداره. چون سونگ جو برای کلاس خصوصی رفته و معلوم نیست کی بیاد. ( به تو چه ؟! )

هه را برای هانی یه فنجون قهوه آورد.

هانی فنجونشو برداشت و همین که یه ذره از قهوه شو خورد ... بیهوش شد. ( میگم بیچاره هیون!!! این چیه تنش کردن؟!؟! )

رئیس سونگ جو بهش مرخصی داد که هانی رو برسونه خونه , هه را ام که طبق معمول حالش گرفته شد و چپ چپ به هانی نگاه کرد!!!!

سونگ جو و هانی زیر بارون مونده بودن و نتونستن تاکسی بگیرن. به خاطر همین سونگ جو پیشنهاد داد که برن آپارتمان اون و بعد به مامانش زنگ بزنه که بیاد دنبال هانی. هانی ام بدون معطلی قبول کرد! مهم نبود چرا و چطوری , به هر حال سونگ جو ازش خواسته بود که بره خونه ش!!!!

وقتی رفتن خونه ی سونگ جو , هانی مطمئن شد که اولین نفریه که خونه ی سونگ جو رو میبینه! سونگ جو زنگ زد به مامانش که بهش بگه بیاد دنبال هانی. مامان سونگ جو ام که میدونست هانی حتما دلش میخواد بمونه اونجا به سونگ جو گفت : " فکر نمیکنم دلم بخواد بیام !!! " و بعد گوشی رو قطع کرد.

 

سونگ جو با تعجب به تلفنش نگاه کرد! بعدش رفت که دوش بگیره. هانی با خودش فکر کرد بودنش تو این شرایط درست مثل همون چیزاییه که تو رمان ها مینویسن!

بعد با خودش فکر کرد که چطوری باید رفتار کنه! همینطور که داشت با خودش فکر میکرد یهو یه چزی به ذهنش رسید!!!

" اما ... اینجا فقط یه اتاق داره و ... فقط یه تخت!! "

بعد از اینکه سونگ جو از حموم اومد بیرون از هانی پرسید که چرا عصبیه. بعد به هانی لباس داد که لباساشو عوض کنه.

 

همون موقع مامان سونگ جو زنگ زد به جونگو و ازش خواست پیغامشو به بابای هانی برسونه که , هانی امشب خونه ی سونگ جو میمونه و نگران نباشه. جونگو با شنیدن این خبر شوکه شد! پرسید سونگ جو کجا زندگی میکنه. اما مامان سونگ جو نمیدونست و اگرم میدونست مطمئنا بهش نمیگفت!

جونگو ام که نمیدونست چیکار کنه , دوید طرف محل کار سونگ جو که اونارو از هم جدا کنه و نزاره باهم بمونن. که آخرشم خیس و رنگ پریده رسید جلوی رستوران و همونجا غش کرد!

هانی مقید نشسته بود تا ایکه سونگ جو مطالعه ش تموم شد و رفت خوابید رو تخت. هانی ام با خجالت گفت " پس من رو زمین میخوابم "

سونگ جو ام با کمال میل موافقت کرد و بهش گفت که از یکی از لباسای اون ( سونگ جو ) استفاده کنه چون فقط یه دونه پتوی اضافی داره!!!! (!!!!!!)

که هانی دیگه نتونست تحمل کنه و بهش گفت همهی مردا تو این شرایط اصرار میکنن که دختره رو تخت بخوابه و خودشون رو زمین!

سونگ جو ام با بی میلی گفت که حوصله ی زدن این حرفارو ندارم!

هانی ام گفت : " تو اصلا انسانیت نداری! "

که آخرش نشون میده هانی و تخت خوابیده و سونگ جو رو زمین.

هانی از سونگ جو اجازه گرفت که چراغو روشن کنه چون از تاریکی و روح میترسه! اما سونگ جو گفت تو روشنایی خوابش نمیبره. با این وجود آخرش روشن کرد!

دفعه ی بعد هانی از سونگ جو پرسید که یه وقت سردش نشده باشه. هانی تعارف کرد که میتونن جاهاشونو عوض کنن!

سونگ جو ام بدون حرفی رفت روی تخت کنار هانی خوابید. بعد به هانی گفت " همینطوری میخوابیم , پس دهنتو ببند! "

( درسته که هانی دلش میخواست اینطوری بخوابن! اما ما میدونیم که سونگ جوام همینو میخواست اما هانی رو بهونه کرد! )

اما بعد از اون دیگه خوابشون نبرد! هانی دوباره مضطرب شد و سونگ جو ام متوجه شد! بعد سونگ جو گفت چرا مضطربه وقتی قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته! نه بوسی نه چیز دیگه ای!

سونگ جو یهو مثل فنر بلند شد , هانی ام زود بلند شد! چند ثانیه به هم نگاه کردن و بعد سونگ جو دوباره دراز کشید و به هانی گفت نمیخواد کاری بکنه و هانی نباید توقع زیادی داشته باشه!!! ( باحال بود)

هانی با خودش فکر کردک که سونگ جو اونو به چشم یه زن نمیبینه !! سونگ جو ام که ذهن هانی رو خوند بهش گفت که اصلا کاری نیست که بخواد با هانی انجام بده!

درواقع هست! ولی سونگ جو نمیخواد حرف مامانش پیش بره و اونجوری که مامانش میخواد و برنامه ریزی کرده , عمل کنه!

هانی ام از رو آرامش لبخند زد و به این فکر می کرد که سونگ جو واقعا ازش متنفر نیست , اما تپش قلبش نمیزاشت بخوابه!!

سونگ جوام کاملا بیدار بود و لبخند میزد!!

 

اینجاهم مثل اینکه عکساش بالا نمیاد.ولی مژده بدین که از قسمت 11 به بعد عکسها همه هست.

 

30 تا نظر یادتون نره !

Bo0o0o0o0o0o0o0o0o0oo0o0o0o0o0osS