این قسمت اینطوری شروع شد:

مامان سونگ جو بهش اصرار کرد که دیگه باید برگرده خونه و دیگه هانی رو منتظر نزاره.

سونگ جوام رک به مامانش گفت برای این رفته که مامانش دست از کنترک کردنش ( سونگ جو ) برداره.

بعد گفت اون ( مامانش ) موقع برگردوندن هانی نظر سونگ جو رو نپرسیده بود نخواسته بود بدونه که سونگ جو نسبت به این موضوع چه احساسی داره و چی میخواد.

با گفتن این حرفا مامانش بغض کرد و کم مونده بود گریه اش بگیره!

( با مامانشم خوب نیست! من که عاشق پسرایی ام که مامانشونو دوست دارن! )

 

بعد از اینکه سونگ جو از خونه رفت مامانش غر زد که , سونگ جو از خونه رفته که راه خودشو پیدا کنه اما هنوز هیچ چیز زندگیش عوض نشده. اما بابای سونگ جو بهش گفت به سونگ جو وقت بده تا بتونه خودش همه چیزو کنترل کنه و راه زندگیشو پیدا کنه.

مین آه و جوری موقع نهار رفتن پیش هانی و بهش گفتن دوران دبیرستانشونو یادآوری کنن!

( نمیدونم یعنی چی! ) که دوباره ی یونیفرم دبیرتانشونو بپوشن. هانی ام با فکر دیدن سونگ جو تو لباسای دبیرستانش قند تو دلش آب شد.

هانی سونگ جو رو تو محوطه ی دانشگاه پیدا کرد و رفت پیششو درباره ی این موضوع باهاش حرف زد.

سونگ جو ام طبق معمول با سردی باهاش برخورد کرد و گفت , نمیدونه چطور این فکر بچگونه به ذهن هانی رسیده! و بعدش رفت.

وقتی سونگ جو داشت میرفت هانی با خودش گفت :" چطور ممکنه بفهمم تو سرت چی میگذره؟! "

سونگ جو ام این حرفو شنید. برگشت به هانی چپ چپ نگاه کرد و رفت.

 

هانی رفت و یونیفرم دبیرستانشو پوشید و دلش برای روزای خوب اون موقع تنگ شد ع حتی نامه ی اعترافش به سونگ جو که سونگ جو بهش نمره ی ( D- ) داده بود آورد بیرون و با اشتیاق یاد اون روزا افتاد. ( کجاش قشنگ بود؟! )

بعد رفت دنبال سونگ جو و دید اون با همون لباسای همیشگی نشسته و تو فکره.

هانی رفت پیشش و سونگ جو کلید های ( خونه ) هانی رو داد بهش و سفارش های مامانشو به هانی بهش گفت. ( نمیدونم دقیقا! )

وقتی سونگ جو داشت میرفت هانی دستشو گرفت و گفت حالا که اومده , یکم بیشتر بمونه اما سونگ جو دستشو از دست هانی کشید بیرون و رفت!

 

اما همون موقع سونگ جو دوستاشو دید و سر میز اونا نشست.

دوستای سونگ جو همشون مثل سونگ جو باهوش و از خونواده های خوب بودن و همشون رفته بودن دانشگاه ته سان. همون دانشگاهی که سونگ جو تو قسمت پنجم به خاطر تصادف هانی نتونست به مصاحبه ش برسه و بره اونجا.

خلاصه دوستای سونگ جو هانی رو اونجا دیدن و فکر کردن سونگ جو و هانی باهم دوست شدن و میرن بیرون.

هانی با شنیدن حرفای اونا درباره ی خودش و سونگ جو , خوشحال شد و لبخند زد.

اما سونگ جو عصبانی بود ( من واقعا نمیدونم چرا عصبانی بود! ) و جواب داد :

"من با این چیزا ( دخترا! ) نمیگردم!"

هانی ام با شنیدن این حرف به سونگ جو نگاه کرد و لب و لوچه ش آویزون شد. بعد پا شد و رفت.

سونگ جو ام همه ی حرکات هانی رو زیر نظر داشت! ( یعنی نگاه میکرد که کجا میره و چیکار میکنه. )

 

یکم که گذشت هانی متوجه سونگ جو شد که یه گوشه نشسته و عمیقا رفته تو فکر.

سونگ جو بعد از اینکه با دوستاش حرف زده بود خیلی نگران شده بود که با آینده ش چیکار باید بکنه. همه ی دوستاش رشته ی تحصیلی شون انتخاب کرده بودن اما سونگ جو هنوز نمیدونست چه رشته ای رو باید انتخاب کنه. دوستاش بهش گفته بودن که بهتره راه باباشو ادامه بده و شرکت اونو اداره کنه.

یکم بعدش هانی دوباره به جایی که سونگ جو نشسته بود نگاه کرد و دید سونگ جو رفته. هانی دید سونگ جو کتشو اونجا جا گذاشته. اونو برداشت و با فکر اینکه تو سر سونگ جو چی میگذره راه افتاد که بره خونه.

سونگ جو برگشت آپارتمانش. قبل از اینکه بره تو بیرون وایساده بود به پیشنهاد پدرش و هانی فکر کرد. پدرش آرزو داشت سونگ جو راه اونو ادامه بده و هانی ازش پیشنهاد داده بود دکتر بشه. ( نه که بین دوراهی مونده باشه. فقط داشت فکر میکرد که اصلا این کارا رو دوست داره یا نه ) که هانی درحالی که کت سونگ جو ( که سونگ جو به طور ناخودآگاه "عمدا" اونو جا گذاشته بود) تو دستش بود رسید.

هانی از سونگ جو خواست خودشو خالی کنه و با اون حرف بزنه. بعد گفت :

" میگن اگه یه چیز بدی رو به کسی بگی بدیه اون چیز نصف میشه و اگه یه چیز خوبو به کسی بگی خوبیش دوبرابر میشه! "

سونگ جو بعد از حرف هانی لبخند زد. هانی ام منتظر موند که سونگ جو حرف بزنه. سونگ جو شروع کرد به گفتن تصمیمش!!!

گفت : میخوام دوره ی مقدماتی پزشکی رو شروع کنم"

( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا؟!؟!؟!؟! اعصاب آدم خورد میشه دیگه!!!! این همه شغل!!!! چرا این هیونو همش دکتر میکنن؟!؟! انقده از پزشکی بدم میاد!همین کارارو میکنن که رتبه ی سریال میاد پایین دیگه!! )

هانی بعد از اینکه این حرفو شنید شوکه شد, که چطور ممکنه اون ( هانی ) اینهمه رو سونگ جو تاثیر گذاشته باشه!

سونگ جو فقط هانی رو مجبور کرد که قول بده که فعلا با کسی دراین مورد حرف نزنه. ( نیست قضیه ی رستورانو به کسی نگفته بود!! )

وقتی سونگ جو داشت میرفت هانی با کنجکاوی بهش نگاه میکرد. اما بعدش لبخند رو لبش نشست چون فهمید اون تنها آدم تو دنیاس که این چیزارو درباره ی سونگ جو میدونه. ( Wow! Terekoondi! )

 

کیونگ سو داشت برای جشن دهمین سال تاسیس باشگاهشون برنامه ریزی میکرد که هه را ام توش باشه. یکی از مسئولای باشگاه به کیونگ سو گفت که سونگ جو باید حضور داشته باشه.

برای همین کیونگ سو رفت سراغ هانی. هانی قبول نکرد که سونگ جو رو راضی کنه چون نمیخواست سونگ جو طعمه ی هه را بشه! ( فکر میکنم یعنی جلوی چشم هه را باشه چون هه را گیر میده بهش! ) اما کیونگ سو کلی خواهش و التماسش کرد که آخر هانی رو فرستاد دنبال سونگ جو!

هانی به سونگ جو گفت باباش امروز برای معاینه رفته بیمارستان. سونگ جو ام برای دیدن نتیجه ی آزمایش و معاینه رفت خونه.

سونگ جو نتیجه ی آزمایشو خوند و گفت باباش باید مراقب سلامتیه قلبش باشه.

مامانشم بابای سونگ جو رو از شیرینی و غذاهای سرخ کردنی منع کرد و باباشم کلی حالش گرفته شد!

هانی رفت رستوران باباش و دید جونگو داره غذای مخصوص خودشو که قراره به مشتری ها سرو بشه آماده میکنه. بابای هانی کلی از استعداد و مهارت جونگو تو آشپزی تعریف کرد. این حرفا باعث شد هانی جونگو رو یه جور دیگه ببینه! هانی با دقت و البته با تعجب به جونگو خیره شده بود و به این فکر کرد که همیشه اونو یه آدم سست اراده و از زیر کار در رو میدونسته و این اولین باره که جونگو رو توی یه کاری مصمم دیده!

جونگو برای هانی یه نهار مفصل آماده کرد. بعدش عصبی و مضطرب منتظر بود هانی نظرشو راجع به غذا بگه. هانی فقط یه ذره از غذا رو خورد و دیـــــــــــــــــــــــــــــــد مزه ش عالی بود!!!!!

جونگو ام با دیدن عکس العمل هانی داشت از خوشحالی بال درمیاورد!

 

تو دانشگاه , هانی با اضطراب به هه را نزدیک شد که ازش بپرسه به مهمونی باشگاه میره یا نه و البته اینکه بدونه هه را چه رشته ی تحصیلی ای رو انتخاب کرده. هانی از این نگران بود که هه را بخواد همه جا دنبال سونگ جو بره , حتی دانشکده ی پزشکی.

اما هه را به سادگیِ هانی خندید و گفت اون ( هه را ) براساس چیزی که بهش علاقه داره انتخاب رشته میکنه ... چون این زندگیشه!!

( برای اولین بار حرف درستی زد! )

اما بازم طبق معمول شروع کرد به اذیت کردن هانی و بهش گفت مثل بچه هاست و مغزش کار نمیکنه!

بعد از اینکه هه را رفت , هانی همونطور که به رفتن هه را نگاه میکرد اخم کرد و پیش خودش گفت توی این یه مورد هه را حرف درستی زده بود!

 

هانی تو محوطه ی دانشگاه رفت پیش سونگ جو و بهش گفت هه را , همه ی دوستاش و حتی جونگو دارن دنبال زندگیشون میرن و تصمیم میگیرن برای زندگیشون چیکار باید بکنن , اما اون ( هانی ) هنوز هیچ فکری در این مورد نکرده.

(جان من یه نگاه به قیافش بکنید.آخه یکی نیست بگه این چه شکلیه؟آخه دختر انقده شلخته و درهم برهم میشه؟اگه موهاشو معمولی ببنده قیافش خیلی بهتر از این میشه!)

بعد به سونگ جو گفت که همیشه یه آرزو داشته! اینکه اگه سونگ جو دکتر بشه اون پرستار بشه یا اگه سونگ جو خلبان بشه اون مهماندار هواپیما بشه یا حتی اگه سونگ جو بخواد گلف بازی کنه , توپ جمع کنش بشه!!!!!

سونگ جو با شنیدن حرف هانی لبخند زد و بهش گفت آرزوهای غیرواقعی ای داره. بعد با دستش آروم زد رو پشت هانی و گفت آرزوهای دست نیافتنی اون آرزو هایی هستن که باید به خاطرشون مبارزه کرد ( Fighting! )

بابای سونگ جو بهش زنگ زد و ازش خواست بره خونه. باباش بعد از اینکه فهمید سونگ جو تصمیم گرفته پزشک بشه و بیخیال اداره ی شرکت خونوادگی شون شده شوکه شد و حتی دچار حمله ی قلبی شد!!!

به خاطر وخامت حال بابای سونگ جو , سونگ جو مجبور شد برگرده خونه تو زمان نبودن باباش تو اداره کردن شرکت کمک کنه.

بزرگتر ها بیمارستان بودن و وقتی سونگ جو اومد خونه هانی دوباره نقش همسرو برای سونگ جو بازی کرد.

ایون جو با دیدن غذای روی میز غر زد و گفت این غذا خوردنی نیست. اما سونگ جو بدون هیچ شکایتی از غذای هانی , غذاشو خورد چون میدونست هانی برای آماده کردن این غذا خیلی زحمت کشیده.

هانی به باباش زنگ زد که دستور پخت چندتا غذا رو ازش بپرسه. جونگو ام شنید و متوجه شد که هانی میخواد برای سونگ جو نهار آماده میکنه.

سونگ جو بعد از اینکه فهمید هانی از صبح زود بیدار شده که نهار اونو آماده کنه , با بی میلی ظرف نهارو با خودش برد و وقتی بازش کرد لبخند زد.

جونگو , که سونگ جو رو تا دفتر کارش تعقیب کرده بود اومد تو و یه ظرف نهار دیگه که خودش آماده ش کرده بود داد دست سونگ جو. سونگ جو ام به جونگو اجازه داد نهاری که هانی درست کرده بودو ببره. چون نجاتش داده بود! ( از خوردن غذای هانی )

جونگو توی پارک در حالی که غذای هانی دستش بود نشسته بود. دلش میخواست زود غذای هانی رو امتحان کنه و ببینه دسپخت هانی چطوریه , حتی با وجود اینکه دید هانی تیکه های غذا رو شکل قلب درست کرده و حالش گرفته شد.

جونگو یه ذره از غذای هانی خورد و با خودش فکر کرد که هانی باید قلبا از سونگ جو متنفر باشه!!!

( از بس که بد مزه بود!!!! )

 

سونگ جو شب تا دیروقت بیدار بود و کار میکرد. به هانی گفت حال باباش ( بابای سونگ جو! ) خوب نیست و احتمالا باید عمل کنه و اون ( سونگ جو ) باید شرکتو اداره و کنه و دیگه باید رویای رفتن به دانشکده ی پزشکی رو فراموش کنه.

هانی به سونگ جو گفت نمیتونه این کارو بکنه چون این اولین باره که اون تونسته کاری رو پیدا کنه که بخواد انجامش بده.

اما سونگ جو این کارو از روی وظیفه انجام میداد و با اینکه از کار کردن تو شرکت لذت نمیبرد , به نظرش بهترین کاری بود که باید انجام میداد.

هانی حرف سونگ جو تو سخنرانی فارغ اتحصیلیشو یادآوری کرد ( همونی که مامان بزرگ هانی گفته بود ) که باید شاد باشه!

سونگ جو گفت باید رویای خودشو قربانی کنه تا بتونه بقیه رو خوشحال کنه! ( این قسمت دوم اون حرفی بود که سونگ جو زده بود! )

شاد زندگی کن و بزار بقیه ام شاد زندگی کنن!

هانی با شنیدن این حرفا, سونگ جو رو از پشت بغل کرد , چون تنها کاری بود که میتونست براش بکنه!

تو دانشگاه هه را متوجه که سونگ جو میخواد کار پدرشو ادامه بده و برای اینکه حرص هانی رو دربیاره به هانی میگفت (هانی ) دیگه کاری از دستش برنمیاد جز اینکه فقط دور و بر سونگ جو بچرخه و حرفای بی معنی بزنه. ( اینجاشو خودم نفهمیدم! )

به هرحال هانی بعد از شنیدن این حرف تصمیم گرفت بره تو شرکت کار کنه و سرکار حواسش به سونگ جو ام باشه!

خب! اینجاهاش دیگه کاملا اعصاب خورد کنیه!

سونگ جو با یه سرمایه گذار خیلی مهم ملاقات میکنه و اون مرده با دیدن سونگ جو تو همون ملاقات اول از سونگ جو خوشش میاد و ازش میخواد با نوه ش ( که دختر بود) ملاقات کنه. یعنی باهم قرار بذارن و آشنا بشن !

میدونین که تو فیلم ها و سریال های کره ای همیشه اینجوری قبل از اینکه همدیگرو بشناسن باهم قرار میذارن و با هم آشنا میشن و اگه از همدیگه خوششون اومد باهم دوست میشن!

سونگ جو رفت سر قرار با این دختری که نمیشناختش. اما سونگ جو با دیدن شوکه شد! چون کاملا اون دخترو میشناخت!!

هه را!!!!!!!!!

اینم برای خورد کردن اعصاب ما بود! چون قسمت های آخره میخوان یکم اعصابمونو خورد کنن!!!

 

ولی من قسمت بعدی(سیزدهم)رو خیلی دوست دارم

به نظرم قشنگ ترین قسمته.

ببینم با نظرات چیکار میکنین

بچه که نیستین هی بهتون بگم چندتا نظر بدین!خودتون میدونین.مگه نه؟