تبلیغات
html> بهترین های كره جنوبی - خلاصه ی قسمت سیزدهم mischievous kiss

خلاصه ی قسمت سیزدهم mischievous kiss

یکشنبه 2 آبان 1389 01:45 ق.ظ

نویسنده : یاسی
ارسال شده در: خلاصه ی قسمت های mischievous kiss ،

سلام بچه ها.بالاخره(پس پایین چی؟!)یه وقت گیر آوردم که بیام تو نت.این چند روز داشتم منفجر میشدم!

وای رسیدیم به قسمت مورد علاقه ی من

با من ازدواج کن!

زود باشین برین ادامه.این قسمت خیلی خوشگله

قسمت سیزدهم ::

با وجود اینکه هه را کاملا از این موضوع خوشحال بود , وقتی عکس العمل سونگ جو رو دید ( سونگ جو زیاد خوشحال نبود! ) گفت اون ( هه را ) تا قبل از اومدن به اینجا مخالفت میکرده و فکر میکرده اینکه دو نفر بخوان به خاطر یه قرارداد باهم آشنا بشن کار درستی نیست تا اینکه سونگ جو رو سر قرار دیده! ( کلا چرت و پرت! )

از اونجایی که رئیس یون ( همون پدربزرگ هه را ) سرمایه گذار بزرگی بود , هه را فکر کرد سونگ جو خوشش نمیاد که برای نگه داشتن شرکت باباش با یه دختر بره بیرون. ( یعنی از نظر سونگ جو کار درستی نیست. )

سونگ جو به هه را توضیح داد که وقتی فهمید دختری که اومده سر قرار غریبه نیست , باعث آرامشش شد , چون اون ( سونگ جو ) به پدربزرگ هه را احتیاج داشت که بتونه کمپانی باباشو حفظ کنه و به خاطر همین سر قرار اومده!

هه را نمیخواست سونگ جو رو تحت فشار بذاره و خودشو به اون تحمیل کنه. به خاطر همین پیشنهاد داد که حالا که فرصتش پیش اومده بد نیست برای امتحانم که شده باهم برن بیرون.

" بیا فقط از این فرصت به دست اومده باهم استفاده کنیم "

سونگ جو ام (برای خورد کردن اعصاب ما) قبول کرد!

بعدش سونگ جو رفت خونه و هانی بهش گیر داد که قرارش چطور بود و چیکار کردن. سونگ جو ام یکم خشن جوابشو میداد. ( عصبانی نه ها! خشن ناک رفتار کرد! )

خلاصه هانی که فهمید طرف هه را بوده به سونگ جو گیر داد که میخواد با هه را عروسی کنه یا نه؟!

سونگ جو ام خیلی عادی جواب داد : " البته! مگه هدف از این قرار گذاشتنا ازدواج نیست؟! " (اینو نمیگفتی آسمون به زمین می اومد یا به قول ما مازندرانیها "te chanek dard gete"یعنی چونت درد میگرفت اگه این حرفو نمیزدی؟)

 

(به اینجور قرارا که پدرو مادرا تنظیمشون میکنن Seon میگن و چون از طرف بزرگتراشونه خیلی جدی و رسمی تره. یعنی فقط محض آشنایی نیست. بچه ها رو برای ازدواج انتخاب میکنن! مجبورشون نمیکننا!!!)

خلاصه هانی حرفهای سونگ جو رو به دل گرفت و دوباره دلسرد شد.

روز بعدش هانی به جای اینکه بره شرکت سر کار , رفت دانشگاه.

( یادتونه که هانی تصمیم گرفت بره شرکت بابای سونگ جو و کار کنه؟! )

تو دانشگاهم کلا حوصله نداشت و همش سعی میکرد خودشو آروم کنه و با این موضوع کنار بیاد.

هه را به سونگ جو اس ام اس فرستاد

سونگ جو بعد از اینکه sms هه را رو خوند گوشیشو برداشت که خودش sms بفرسته. البته نه به هه را , به هانی.

از اونجایی که سونگ جو هیچوقت نمیتونه با هانی مهربون باشه تو sms ش نوشته بود:

" به خاطر غیبت امروزت از حقوقت کسر میکنم " (!!!!!!)

جونگو از هانی خواست غذای جدیدی رو که درست کرده بود امتحان کنه. چون همیشه دوست داشت اولین کسی که غذاشو امتحان میکنه هانی باشه.

هانی این دفعه با احساس تر از قبل از جونگو به خاطر کارهایی که میکنه تشکر کرد و گفت :

" وقتی که میبینم تو با من اینطوری حرف میزنی و رفتار میکنی , احساس میکنم که آدم با ارزشی هستم "

جونگو ام با شنیدن حرف های هانی خوشحال شد و با اضطراب از هانی خواست که با هم برن بیرون.

هانی ام که اخیرا با یه چشم دیگه به جونگو نگاه میکرد , ایندفعه مخالفت نکرد و قبول کرد که باهم قرار بزارن و برن بیرون.

هانی و جونگو با هم رفتن بیرون و کلی بهشون خوش گذشت. هانی ام با اینکه به خاطر سونگ جو ناراحت بود , اما بهش خیلی خوش گذشت و از روزش لذت برد.

هانی با خوشحالی به جونگو لبخند زد و بهش گفت :

" تو واقعا آدم خوبی هستی. من کاملا اینو میدونستم , اما این روزا من دوباره دارم اینو احساس میکنم "

( همیشه بعد از اینکه آدم از این حرفا به کسی که عاشقش نیست میزنه پشیمون میشه!!! نه که از حرفی که زده پشیمون بشه ها , یا اون طرف آدمو پشیمون میکنه یا یه اتفاقی میوفته که آدم پشیمون میشه.حالا مهم نیس چطوری پشیمون میشه مهم اینه که یجوری پشیمون میشه.اصلا چی گفتم! )

سونگ جو از برادرش شنید که هانی رفته سر قرار و وقتی سونگ جو از شنیدن این این خبر زیاد عکس العمل نشون نداد , این جو با کنجکاوی بهش نگاه کرد.

سونگ جو رفت سر قرار خودش با هه را اما اصلا از فکر هانی بیرون نمیومد و همش یاد خاطراتش با هانی می افتاد.

همونطور که تو همه ی سریال های کره ای اتفاق میفته!!!!! چهارتایی با هم روبه رو شدن!

هانی و جونگو داشتن میرفتن به کافه ای که سونگ جو و هه را داشتن از اونجا میرفتن!

سونگ جو با دیدن هانی و جونگو یه چیزی گفت که من نفهمیدم! ولی منظورش این بود که از اولم باید همین کارو میکردی! (به هانی گفت )

بعد به هانی تیکه انداخت و گفت هانی و جونگو برای همچین جاهایی مناسب نیستن و باید به جاهای بچگونه تر برن! ( کلا یعنی خیلی بی کلاسین! )

هانی ام که احساس میکرد تو این مورد بدجور شکست خورده , برعکس همیشه جواب سونگ جو رو نداد و بدون اینکه به بحث ادامه بده برگشت که با جونگو از اونجا برن.

 

سونگ جو ام که دید هانی مثل همیشه برخورد نمیکنه اعصابش خورد شد و میخواست یه کاری بکنه که حرص هانی رو دربیاره و اون جوابشو بده.

( پسرا همیشه اینطورین!!!! بهترین راه اینکه حرصشون دربیاد اینه که اینجور موقع ها اصلا توجه نکنی!!!)

بعد مثل بچه ها به هانی گفت برگرده و بعد باحالت تمسخر گفت " واقعا شما دوتا باهم خوب به نظر میرسین " ( یکی ندونه فکر میکنه اول هانی رفته با یکی دیگه دوست شده!!!پسره ی حسود!)

ولی اینم رو هانی تاثیر نذاشت و هانی جوابشو نداد , این حرف سونگ جو فقط باعث خوشحالی جونگو شد!

هه را تمام حواسش به کارهای سونگ جو بود. هه را متوجه شد که سونگ جو چطور در ماشینو برای هه را باز میکنه باهاش مودبانه رفتار میکنه و اگه هانی جای اون بود سونگ جو هیچوقت همچین کارایی برای اون نمیکنه.

بعدش از سونگ جو پرسید که چرا اینهمه با هانی بدجنسی میکنه و گفت عجیبه که اونم ( هه را ) دوست داره که سونگ جو باهاش یکم بدجنس بشه.

( چون کلا عقده ای و حسوده! )

وقتی هانی و جونگو کنار رودخونه قدم میزدن جونگو از فرصت استفاده کرد و بزرگترین حرکت زندگیشو انجام داد! با صدای بلند از هانی خواست که باهاش ازدواج کنه.

 

بعد به هانی گفت همیشه منتظرش میمونه و حالا که سونگ جو یه دختر دیگه رو انتخاب کرده هانی دیگه نباید به گذشته فکر کنه و خودشو ناراحت کنه.

وقتی سونگ جو رفت خونه مامانش جلو راهش وایساد و بهش گفت , مجبور نیست به خاطر آینده ی کمپانی باباش با هه را بره بیرون. سونگ جو به حرف مامانش خندید و گفت دلیل اینکه با هه را میره بیرون این نیست. و بعد عمدا سریع رفت طبقه ی بالا و با صدای بلند گفت " با هه را میرم بیرون , چون از هه را خوشم میاد "

که هانی ام صداشو بشنوه!

( واقعا اعصاب آدمو خورد میکنه ! بازم میگم , یکی ندونه فکر میکنه هانی اول رفته با یکی دیگه دوست شده!! حالا یکی نیست بگه مگه برای هانی چیکار کردی که ازش توقع داری؟! )

وقتی رفت طبقه ی بالا با دیدن هانی , دباره با همون لحن به هانی گفت واقعا مشخصه که قرار خوبی داشته و بهش کلی خوش گذشته.

هانی ام برخلاف همیشه , با مهربونی جواب داد که خیلی بهش خوش گذشت و قرارش خیلی خوب پیش رفت و جونگو برخلاف بعضیا اصلا مسخره ش نکرد.

هانی به این نتیجه رسید که جونگو خیلی بهتر و مهربون تره و بهش احترام میذاره اما مشکل اینجاس که وقتی با جونگوئه اونجوری احساساتی نمیشه. ( عشقولی اینا.دختره ی دیوانه!اینجاست که میگن خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد/خواهان کسی باش که خواهان تو باشد)

دوستای هانی همش بهش اصرار میکردن که درباره ی خواستگاری جونگو جدی فکر کنه , چون برای هانی جونگو از سونگ جو مناسب تر و بهتره.

کم کم هانی ام به این نتیجه رسید که شاید اون احساسات رمانتیک تو زندگیش زیاد ضروری نباشن و آخر به این نتیجه رسید که با جونگو بیشتر احساس راحتی میکنه و میتونه بهش تکیه کنه.

هانی تو خیابون راه میرفت و با خودش درباره ی خواستگاری فکر میکرد که یهو با هه را و سونگ جو روبه رو شد که باهم مشغول خرید بودن.

هه را با خوشحالی از هانی استقبال کرد. سنگ جو ام هانی رو دعوت که با اونو هه را باهم شام بخورن و باعث تعجب هانی و هه را شد!

که نشون میده سه تایی تو رستوران بابای هانی نشستن. جونگو غذاشونو براشون آماده میکرد و بهشون توضیح میداد که چجوری باید اون غذارو درست بخورن.

سونگ جو ام نمیتونست تحمل کنه و اعصابش خورد شد و دوباره به هانی تیکه انداخت که چقدر عالیه که دوست پسر هانی همه چیزو میدونه!!

بعد از اینکه بابای سونگ جو از بیمارستان مرخص شد , هه را برای احترام رفت خونه ی سونگ جو.

 

مامان سونگ جو ام که سخت طرفدار هانی بود با هه را سرد برخود کرد و وقتی هه را رو دید اینطوری باهاش حرف زد :

" اوه , قبلا همدیگرو دیدیم؟! آخه چهرت خیلی آشنا به نظر میرسه! ولی اصلا تورو یادم نمیاد!! "

هه را زیاد احساس راحتی و صمیمیت نمیکرد و مامان سونگ جو ام اصلا کاری نمیکرد که حال و هوای هه را رو عوض کنه و کاری کنه که اون احساس راحتی کنه.

بعد مامان سونگ جو شروع کرد به حرف زدن و گفت همش تقصیر سونگ جوئه و بعد به سونگ جو گفت خودخواه و پر افاده!

بعدش اضافه کرد :"سونگ جو خیلی باهوشه , مگه نه؟! اما واقعیت اینه که اون واقعا احمقه! اون حتی احساسات خودشم نمیفهمه!! "

مامان سونگ جو همینطور به حرفاش ادامه داد که حرص هه را رو دربیاره!

اما چیزی که بیشتر از همه باعث ناراحتی هه را شد این بود که اون از حرف های مامان سونگ جو اینو فهمید که سونگ جو با هرکس که سردتر و خشن تر برخورد میکنه معنیش اینه که از اون شخص بیشتر خوشش میاد! احساسات به راحتی مسائل ریاضی حل نمیشن و سونگ جو از این میترسه که مثل یه مسئله حلش کنن دیگران به احساساتش پی ببرن!

بعد از اینکه هه را رفت سونگ جو رفت پیش مامانش و بهش گفت کارات بچگونه س و راه های بچگونه ای رو انتخاب میکنی.  

اما مامانش سونگ جو رو سرزنش کرد و به سونگ جو گفت این واقعا بی شخصیتیه که سونگ جو هه را رو آورد خونه , وقتی میدونست هانی نسبت به این موضوع چه احساسی پیدا میکنه.

اما سونگ جو به مامانش گفت که هانی دیگه با زندگی اون کاری نداره و دیگه دنبالش نمیکنه.

 

بعد از شنیدن این حرف ها مامان سونگ جو یکم پیش خودش فکر کرد. اون واقعا باور داشت که سونگ جو از هانی خوشش میاد , اما شاید اشتباه میکرده.

مامان سونگ جو فکر کرد اگه این واقعیت باشه , اون کار اشتباهی کرده و نباید هانی رو امیدوار میکرده و اون دوتارو مجبور میکرده که باهم باشن و بعدش احساس کرد که دستاش به گناه آلوده شده! ( مطمئن نیستما! ولی فکر میکنم منظورش اون شبیه که هانی تو آپارتمان سونگ جو خوابیده بود. )

خلاصه احساس گناه کرد و شروع کرد به گریه کردن.

ایون جو که تمام مدت با دقت شاهد تمام این اتفاقا بود , برای اینکه مامانش دست از گریه کردن برداره تصمیم گرفت حرف بزنه و گفت " سونگ جو واقعا از هانی خوشش میاد! "

ایون جو توضیح بیشتری نداد , اما رفت پیش سونگ جو و ازش پرسید که واقعا میخواد با هه را ازدواج کنه؟ سونگ جو ام جواب داد که هه را براش مناسبه و احتمالا کم کم بهش علاقه مند میشه. اما ایون جو با این حرفا قانع نشد و تصمیم گرفت خودش یه جواب قانع کننده پیدا کنه.

ایون جو باهوش تر از این حرفا بود که بخواد این حرفای سونگ جو رو باور کنه! چون اون یه چیز دیگه دیده بود!!!!

اینجا برمیگردیم به قسمت 11. ایندفعه از زاویه ای که ایون جو پشت درخت وایساده بود میبینیم سونگ جو میاد و هانی رو که خوابیده بوس میکنه. آخرش ایون جو به این نتیجه رسید که سونگ جو کاملا به هانی علاقه منده , مهم نیست که خودش چی میگه!!!

( فهمیدین که؟! تو قسمت 11 هانی واقعا تو خواب دیده بود که سونگ جو میبوستش و از اون طرف سونگ جو همون موقع واقعا بوسیده بودتش که هانی بعد از اینکه از خواب بیدار شد میگفت چرا با اینکه یه خواب بوده احساس میکنم واقعی بوده! ) (اصلا تلپاتی رو دارین؟!!!)

هانی که همش تو فکر خواستگاری جونگو بود از باباش نظرشو دراین مورد پرسید. باباشم مثل دوستاش بهش گفت جونگو خیلی به هانی علاقه داره و میتونه انتخاب درستی باشه.

بعد از اینکه بابای هانی فهمید اون دختری که سونگ جو برای ازدواج انتخاب کرده هه رائه , افسوس خورد که برگشتنشون به خونه ی سونگ جو کار درستی نبوده و هرچقدر بیشتر بخوان اونجا بمونن مسائل پیچیده تر و خجالت آور تر میشه! به خاطر همین این بهترین بهونه برای رفتن از اون خونه بود.

سونگ جو بعد از مدت ها رفت سر تمرین تنیس و البته چشمش دنبال هانی بود! اما فقط شنید که هانی به خاطر قراراش با دوست پسرش , سرش خیلی شلوغه.

وقتی سونگ جو داشت میرفت جوری و مین آه زود رفتن طرف سونگ جو و الکی باهم مشغول حرف زدن شدن. عمدا با صدای بلند حرف میزدن که مطمئن بشن سونگ جو صداشونو میشنوه که جونگو از هانی خواستگاری کرده و قراره هانی امروز جواب خواستگاریه جونگو رو بده. سونگ جو سعی کرد عکس العمل خاصی نشون نده و از خودش حساسیت نشون نده , اما کاملا مشخص بود که این خبر اصلا خوشحالش نکرده!! ( همه ی پسرا مثل همن.سرتاپا یه کرباسن! )

جونگو کلی غذای جدید برای هانی آورد که امتحانشون کنه و دوباره بحث خواستگاری اونشبو پیش کشید و خواست بدونه که هانی راجع به این قضیه فکر کرده یا نه. جونگو علی رغم اینکه میخواست خودشو صبور نشون بده , وقتی شنید هانی وقت بیشتری برای فکر کردن دراین مورد میخواد , یکم عصبی شد و برای بار چندم به هانی یادآوری کرد که همیشه اینجا منتظرش میمونه , اما خونه ای هم که همیشه خالی بمونه خوب نیست!! ( یعنی باید تصمیم خودشو بگیره!! )

صدای رعد و برق هانی رو ترسوند و جونگو فورا بغلش کرد که به هانی آرامش بده. فاصله ی کمش با هانی باعث شد که جونگو خودشو برای بوس کردن هانی آماده کنه.

هانی اجازه نداد و جونگو یکم بیش از حد اصرار کرد و این کشمکش باعث شد هردوشون بیوفتن زمین و هانی جونگو رو هل داد.

جونگو با ناراحتی پرسید که این کار یعنی اینکه هانی بهش جواب منفی داده و از این بابت احساس گناه و نگرانی کرد. هانی ام با گفتن جمله ی "متاسفم " از اونجا رفت بیرون زیر بارون. ( منظورش از متاسفم تقریبا این بود که پیشنهادتو رد میکنم! )

هانی همونجوری زیر بارون راه افتاد که بره خونه. توی راه به کارش فکر کرد و از اینکه همه ی پیش بینی های جونگو رو خراب کرده بود و بعدش اونو ناراحت کرده بود , احساس گناه میکرد.

که یهو دید سونگ جو تو ایستگاه اتوبوس منتظرشه. سونگ جو با بداخلاقی ازش خواست که بیاد زیر چتر.

( البته سونگ جو با دقت به هانی نگاه میکرد و فهمید که اتفاق بدی افتاده که هانی اینطوری تنهایی زیر بارون راه میره. )

سونگ جو قضیه ی خواستگاریه جونگو رو پیش کشید و از هانی خواست براش تعریف کنه که چه اتفاقی افتاده. یهو تحملش تموم شد و بی مقدمه به هانی گفت: " خب تو بهش چی گفتی؟! "

هانی ام به سونگ جو گفت جواب اون به جونگو برای سونگ جو مهم نیست ( یعنی چه فرقی به حال تو میکنه؟! ) بعدش اضافه کرد که میخواد از خونه ی سونگ جو بره چون نمیخواد مانعی تو رابطه ی سونگ جو و هه را باشه. بــــــعدشم گفت که میخواد همه ی حواسش به کمک به باباش و جونگو باشه. و اینکه این بهترین کاره چون باباش از جونگو خوشش میاد.

سونگ جو با دقت به هانی نگاه کرد و ازش پرسید " ازش خوشت میاد؟! "

بعد از اینکه هانی گفت "آره" سونگ جو حرصش دراومد و از هانی پرسید که از همه ی پسرایی که منتظر برگشتش باشن خوشش میاد؟!

به هرحال هانی از این عشق یک طرفه خسته شده بود و واقعا میخواست با کسی باشه که منتظر برگشتنش باشه و جواب داد :

" من از جونگو خوشم میاد "

(این بخش مورد علاقه ی منه تو این قسمت)سونگ جو با شنیدن این حرف آتیشی شد و گفت : " تو از من خوشت میاد " و بعد گفت این یه چیز همیشگیه. ادامه داد که هانی هیچکسو غیر از اون ( سونگ جو ) دوست نداره و نمیتونه کسی رو غیر از اون دوست داشته باشه.

هانی ام تحملش تموم شد و گفت :

" حق با توئه! هنوز دوستت دارم! اما این کجاش خوبه؟ به هر حال تو هیچ کاری با من نداری و با من طوری رفتار میکنی که انگار ..... "

 

سونگ جو چتر رو انداخت و بعد...

بعد از اینکه همدیگرو بوس کردن , سونگ جو به هانی دستور داد که هیچوقت نگه کسی رو غیر از سونگ جو دوست داره! (واسه اولین بار نسبت به کیم هیون جونگ احساس خوبی پیدا کردم. خوشم اومد! ) هانی سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد و بعد گفت این دومین بوسه ما بود.

سونگ جو لبخند زد و هانی رو بغل کرد و حرفشو تصحیح کرد. " این سومیش بود. "

و بعد گفت : "دیگه کافیه. از این به بعد لازم نیست بشمریشون "

اعتراف کنید قسمتش قشنگ بود

نظر یادتون نره




دیدگاه ها : نظرخوشگل
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30
K-POP Topsites List