تبلیغات
html> بهترین های كره جنوبی - خلاصه ی قسمت چهاردهم mischievous kiss

خلاصه ی قسمت چهاردهم mischievous kiss

چهارشنبه 5 آبان 1389 12:57 ق.ظ

نویسنده : یاسی
ارسال شده در: خلاصه ی قسمت های mischievous kiss ،

سلام بچه ها.مرسی از نظرهای خوشگلتون.به خدا من هروقت که وقت کنم میام تا براتون خلاصه رو بذارم.این معلم ها هم که چپ و راست امتحان میذارن!!!دیگه دارم قاطی میکنم.آخه یکی نیس بگه منی که قراره تو دانشگاه معماری بخونم چرا الآن باید تاریخ معاصر بخونم؟اسمهاشون خیلی زیاده.تو مخم جا نمیشه...

اصلا اینا رو ولش کن.فیلم و بچسب...

من میخوام با هانی ازدواج کنم!

ادامه...ادامه...ادامه...

قسمت چهاردهم

تو خونه ی سونگ جو , بابای هانی درباره ی رفتنشون از خونه صحبت کرد و همه رو ناراحت کرد. همون موقع سونگ جو و هانی که کاملا خیس بودن اومدن تو خونه.

مامان سونگ جو هردوشونو فرستاد طبقه ی بالا که لباساشونو عوض کنن.

اما ایون جو زود رفت پیش سونگ جو و بهش گفت : " اوه هانی داره از اینجا میره! "

سونگ جو دست هانی رو گرفت تو دستش و به همه گفت " ما میخوایم یه چیزی بهتون بگیم"

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!!

سونگ جو : من میخوام با هانی ازدواج کنم.

 

با حرف سونگ جو همه شوکه شدن و مامان سونگ جو داشت از خوشحالی بال درمیاورد. هانی رو بغل کرد و به سونگ جو گفت :

" بک سونگ جو ! چرا تو الان انقدر باحالی؟! " و بعد زد زیر خنده. (خدا شانس بده.یعنی میشه یکی از این مادر شوهرا گیر ما هم بیفته؟!)

طبقه ی بالا سونگ جو به هانی شب به خیر گفت و هانی ازش خواست یه لحظه صبر کنه. چون میترسید سونگ جو از فردا دوباره باهاش سرد و خشک رفتار کنه. ( مثل شب فارغ اتحصیلیشون که سونگ جو بوسش کرد و از فرداش دوباره مثل قبل شد! )

سونگ جو , هانی رو از پشت بغل کرد و گفت : " پس حالا باید با هم بخوابیم؟! " (بچه پررو...چه زود پسرخاله میشه!)

هانی سونگ جو رو بغل کرد و بهش گفت که چقدر دوستش داره و هیچوقت فکر نمیکرده سونگ جو ازش خوشش بیاد.

سونگ جو ام بهش جواب داد : " منم فکرشم نمیکردم که ازت خوشم بیاد " (!!!)

از اون طرف جونگو تو رستوران به کاری که با هانی کرده بود فکر میکرد و ناراحت بود.(الهی نمیرم.اگه این بدبخت موضوع اون دوتا رو بفهمه...!)

برای هانی یه ظرف غذا ( نهار ) آماده کرد و رفت سمت محوطه ی دانشگاه که از هانی عذرخواهی کنه.

که یهو متوجه یه پوستر شده بود که توش درباره ی قرار ازدواج هانی و سونگ جو نوشته شده بود. ( حالا کار نداریم که چرا همش خبرای این دوتا تو دانشگاه پر میشه! به این زودی؟! )

کلا خبر دوستی هانی و سونگ جو تو کل دانشگاه پیچیده بود!

سونگ جو درباره ی این موضوع با هه را صحبت کرد و قطعا باعث ناراحتی هه را شد. اما هه را این موضوع رو درک کرد چون مثل همه " به جز خود سونگ جو " میدونست که سونگ جو از هانی خوشش میاد. و بعد به سونگ جو گفت که میفهمه که چرا قضیه ی هانی برای سونگ جو پیچیده بوده , چون سونگ جو همه ی مشکلاتی که باهاش مواجه میشده رو به راحتی حل میکرده , اما هانی تنها مشکلی بوده که سونگ جو هیچ راه حلی براش پیدا نمیکرده! ( کلا یه چیزایی گفت دیگه! )

سونگ جو اعتراف کرد که هانی خیلی اعصابشو خورد میکرده , اما حالا که به هانی علاقه مند شده , خیلی خوشحاله. که حتی از صورتشم معلومه! کسی که تو تمام قسمت های سریال دو سه بار بیشتر لبخند نزده بود! ( خوش به حال هانی! )

 

سونگ جو از هه را معذرت خواهی کرد و بهش گفت که واقعا با هه را احساس راحتی میکرده و معتقد بوده که برای هم مناسبن.

بعدش گفت که دیگه نمیخواد احساسشو از هانی مخفی کنه و پیش هانی احساس امنیت و آرامش میکنه و از این چیزا.

هه را ام بهش چیزی نگفت و با اینکه دلش شکسته بود , به سونگ جو تبریک گفت.

هانی از بابت جونگو ناراحت بود و همش مونده بود که چطوری قضیه رو به جونگو بگه. جونگو ام خیلی ناراحت بود و میدونست قضیه چیه , به خاطر همین حتی دلش نمیخواست به تلفن های هانی جواب بده و از دهن اون بشنوه.

هه را ام ناراحتیشو روی توپ های تنیس خالی میکرد و همون موقع کیونگ سو به دادش رسید. هه را سرشو گذاشت رو شونه ی کیونگ سو و گریه کرد! ( اینجاشو خوب درست کردن. عوضی بازی در نیاورده فعلا! )

جونگو خیلی غصه میخورد و هانی ام از این بابت خیلی ناراحت بود , چون میدونست جونگو چه احساسی داره. هانی , بعد از تعطیلی رستوران باباش رفت اونجا و جونگو رو دید. جونگو سعی میکرد جلوی هانی ناراحتی خودشو بروز نده و از هانی خواست که درمورد موضوعی که اتفاق افتاده حرف نزنه. و همون لحظه سونگ جو از راه رسید.

سونگ جو اعتراف کرد که هانی رو دوست داره و از جونگو خواست اجازه بده که هانی باهاش باشه.

که باعث عصبانیت جونگو شد. چون جونگو خوب میدونست هانی تو این چهار سال چقدر به خاطر سونگ جو اذیت شده و سونگ جو باهاش بدرفتاری کرده.

ایندفعه هانی سکوتشو شکست و گفت : " جونگو (البته Joongu-Ya ) ... من معذرت میخوام و به خاطر همه ی کارهایی که برام کردی ازت ممنونم.

خواست جمله شو ادامه بده که جونگو پشتشو کرد به هانی و ازش خواست ادامه نده. چون خودش میدونه , همیشه میدونسته.

بعد همونطور که پشتش به هانی و سونگ جو بود , برای اینکه نشون بده ناراحت نیست و فضا رو عوض کنه به هانی گفت تو انتخاب مردا سلیقه نداره و بعدا , حتی اگه هانی حسرت بخوره اون (فکر کنم منظورش سونگ جو بود! ) دیگه نمیره دنبالش. (الهی ببینین جونگو چه شکلی شده!واسه همینه که میگم همیشه تو سریالها و فیلمها باید به  همون اندازه که پسر میذارن دختر هم بذارن دیگه...اینجوری دیگه سر کسی بی کلاه نمیمونه!شکست عشقی هم نداریم!)

بعد با گفتن این جمله ها برگشت و رو به سونگ جو و هانی وایساد:

" بک سونگ جو! فراموش نکن که همیشه حواسم بهت هست! اگر باعث گریه ی هانی بشی , کاری میکنم که خون گریه کنی! "

سونگ جو ام با دقت به حرف های جونگو گوش کرد. هانی با شرمندگی به جونگو نگاه کرد چون میدونست جونگو چقدر ناراحته.

بابای هانی رفت رستوران و جونگو رو دید که خیلی آشفته و ناراحت بود و برای اینکه آرومش کنه براش سوجو آورد. ( کسی هست ندونه سوجو چیه؟! ) خلاصه بابای هانی باهاش حرف زد و آخرش جونگو گریه کرد و گفت خیلی دلش میخواست بابای هانی رو "پدر" صدا کنه. چون همیشه دوستش داشته و همیشه ازش حمایت میکرده.

از اون طرفم رئیس یون یعنی همون بابابزرگ هه را , از این قضیه خیلی عصبانی بود و تصمیمشو راجع به سرمایه گذاری تو کمپانی بابای سونگ جو عوض کرد! اما سونگ جو رفت دفتر رئیس یون که بتونه اونو قانع کنه و آخرشم رئیس یون قبول کرد که به سونگ جو کمک کنه که کمپانی رو حفظ کنه.

تو خونه ی سونگ جو , بابای سونگ جو بهش گفت وقتشه که سونگ جو کمپانی رو ول کنه و بره سراغ رشته ی مورد علاقه ش , یعنی پزشکی , چون تو شرکت کارشو خوب انجام داده بود.

بالاخره نمره های درساشون اعلام شد که البته برای هانی اصلا خبر خوبی نبود. هانی رفت پیش سونگ جو و با ناراحتی گفت که فکر میکرده تونسته نمره هاشو ببره بالا و رتبه ی بهتری بگیره. سونگ جو بهش چیز خاصی نگفت و فقط جواب داد که(هانی) اشتباه پیش بینی کرده.

هانی از سونگ جو خواست که کمکش کنه و سونگ جو ام گفت این مشکلیه که خود هانی بوجود آورده و خودشم باید براش یه راه حل پیدا کنه. هانی ام با ناراحتی گفت , اما ممکنه بی افتم!!

سونگ جو ام یکم حال هانی رو گرفت و گفت , تقصیر خود هانی بوده , اون موقع که بقیه ی دانش آموزا تمام وقتشونو صرف درس خوندن میکردن , هانی فقط کارای بیهوده انجام میداده و بیخودی اونو (سونگ جو ) تعقیب میکرده! (راس میگه دیگه! )

سونگ جو از هانی پرسید که واقعا اگه نره دانشگاه چیکار میخواد بکنه؟! فقط وقت بیشتری پیدا میکنه که اونو تعقیب کنه؟!

بعد به هانی گفت دست از سر اون برداره و به فکر یه کاری برای خودش باشه! در غیر این صورت هیچی گیرش نمیاد!

 

هانی از حرف های سونگ جو کفری شد و گفت که از خونه ی سونگ جو میره. اما سونگ جو خندید و بهش گفت اون جایی برای رفتن نداره!

هانی ام بهش برخورد و از خونه رفت و به سونگ جو ام گفت که با یه مرد دیگه ازدواج میکنه!!!

مامان سونگ جو از این حرف نگران شد , اما سونگ جو به مامانش گفت این برای هانی بهتره که برای یه مدت از اون ( سونگ جو ) دور باشه و روی خودش و آینده ش تمرکز کنه.

هانی رفت پیش دوستاش که همیشه ازش حمایت میکردن. تو خونه ی مین آه موند و البته کلی دلتنگ سونگ جو شد. (آخه مگه چقدر گذشته که دلتنگ شده؟آخه سونگ جو هم دلتنگی داره؟!)

تو دانشگاه یواشکی رفت سونگ جو رو دید بزنه و دید سونگ جو بیخیال واسه خودش میخنده و خوشحاله! انگار نه انگار که هانی رفته! حرصش دراومد و به خاطر همین تصمیم گرفت که رو حرفش بمونه و برنگرده خونه.

 

مامان سونگ جو دیگه تحملش تموم شده بود و اعصابش از رفتن هانی خورد بود , اما سونگ جو بازم اصرار کرد که مامانش اجازه بده هانی این مشکلو خودش حل کنه.

هانی تو خیابون راه میرفت و به این قضیه فکر میکرد. کلی تو خیابون راه رفت و آخر عصبانیتش کمتر شد و به یه نتیجه رسید , که شاید حرف های سونگ جو درست بوده! چون اون همیشه به خاطر سونگ جو زندگی کرده و هیچوقت به خودش و آینده ش فکر نکرده. هانی تصمیم گرفت که دیگه اینطوری زندگی نکنه , چون قراره با سونگ جو ازدواج کنه و سونگ جو یه آدم کامل و با ارزشیه!

هانی تو یه رستوران کار گرفت. سونگ جو بعد از اینکه از طریق مین آه و جوری با خبر شد که هانی کجا کار میکنه برای نهار رفت اونجا.

هانی به سونگ جو گفت که خیلی درمورد آینده ش و اینکه میخواد چیکار کنه فکر کرده , و آخر به این نتیجه رسیده که میخواد کنار سونگ جو بمونه و به اون کمک کنه و تصمیم گرفته که پرستار بشه. ( واااااااااااااااااااااای با اینکه خیلی دوسش دارم ولی دیگه داره دیوونه م میکنه.اونم در حد المپیک.کلا اینا عشق تسخیر بیمارستان ها رو دارن!!!!!!!! )

سونگ جو به هانی لبخند زد و محکم بغلش کرد و بهش گفت که دیگه برگرده خونه.

هانی یه نفس راحت کشید و گفت دلش واقعا برای سونگ جو تنگ شده بود.

خب. تو خونه همه چی به حالت عای برگشته بود و خونوادگی نشسته بودن و حرف میزدن تا اینکه مامان سونگ جو گفت که همه باید هر برنامه ای برای چهارشنبه ی آینده دارن بذارن کنار!!!!

خب! قضیه چیه؟! مسلما ازدواج هانی و سونگ جو! ( واقعا؟!)

نظر که یادتون نمیره...

با تشکر از هانیه جون




دیدگاه ها : نظر خوشگل
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30
K-POP Topsites List