تبلیغات
html> بهترین های كره جنوبی - خلاصه ی قسمت شانزدهم mischievous kiss(قسمت آخر)

خلاصه ی قسمت شانزدهم mischievous kiss(قسمت آخر)

سه شنبه 11 آبان 1389 01:16 ق.ظ

نویسنده : یاسی
ارسال شده در: خلاصه ی قسمت های mischievous kiss ،

سلام بچه ها

بابا چرا میزنین؟خب اینم قسمت آخر که داشتین خودتون رو واسش میکشتین...

بعدشم بایدبگم مارال جون من بچه ندارم...ولی تا دلت بخواد داداش کره ای دارم.از این به بعد به جون اونا قسم بده ...زودتر به نتیجه میرسی!

حالا اینا به کنار...میخواستم بگم:

خیلی ممنون که تو این 16 قسمت منو همراهی کردین و دائم نظر میدادین.امیدوارم پایان این سریال پایان همراهی شما نباشه و بازم بهم سر بزنید...

خب خیلی حرف زدم.دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم.بریم سراغ فیلممون...

دوستت دارم!

اداممممممممممممممممممممه

 

خب!

قسمت قبل به اونجا رسیدیم که سونگ جو به هانی گفت تا وقتی که هانی نتونه تو امتحان ورودی برای پرستاری قبول شه , ازدواجشونو ثبت نمیکنه و تنها کاری که هانی میتونه بکنه , تلاش زیاده.

هانی و سونگ جو دوتایی باهم دیگه رفتن دانشگاه و وقتی رسیدن هه را رو دیدن. هه را متوجه شد که حلقه ی سونگ جو تو دستش نیست. سونگ جو ام خیلی عادی به هه را توضیح داد که , زمانی از حلقه استفاده میکنه که ازدواجشون ثبت بشه!

هه را ام از فرصت استفاده کرد و سر به سر هانی گذاشت و گفت با این شرایط اون ( هه را ) هنوز یه شانسی برای بودن با سونگ جو داره , چون هانی و سونگ جو قانونا هیچ رابطه ای باهم ندارن!(این دختره آخر آدم نشد)

بعد دستشو دور بازوی سونگ جو حلقه کرد و با خوشحالی با سونگ جو رفت. هانی ام طبق معمول وایساد و با دلخوری نگاشون کرد.

 

سونگ جو قضیه رو برای هه را تعریف کرد و بهش توضیح داد که از ماجرای ثبت ازدواج استفاده میکنه که هانی رو تشویق کنه بیشتر تلاش کنه و تو امتحان ورودی قبول بشه.

بعدشم کلی خندیدن و هه را از اینکه سونگ جو اینهمه با قبل فرق میکرد متعجب شده بود.

 

اون دختر خارجیه ام هنوز به جونگو سر میزد و یه جورایی از جونگو خوشش اومده بود. اما جونگو کاری به کارش نداشت و به دختره گفت که یکی دیگه قلبشو تصاحب کرده و اون اصلا بیخیال دختره نمیشه! ( دیوونه! )

 

دوست هانی , جوری , به یه پسره علاقه مند شده بود که هرازگاهی برای کوتاه کردن موهاش با آرایشگاهی که جوری توش کار میکرد میرفت. ( البته پسره ام از جوری خوشش اومده بود )

هانی افسوس میخورد که ازدواجش هرگز ثبت نمیشه و این موضوع دیگه براش یه رویاس! چون اون هیچوقت نمیتونه تو امتحان ورودی قبول شه. اما مامان سونگ جو تصمیم گرفت که خودش اینکارو انجام بده و ازدواج پسرشو ثبت کنه.

وقتی سونگ جو خواب بود هانی با هزار زحمت کارت شناساییه سونگ جو رو از زیر بالشش برداشت و بعد از اینکه با مامان سونگ جو به اداره ی ثبت رفتن متوجه شدن که سونگ جو خودش قبلا ازدواجشونو ثبت کرده! ( ای سونگ جوی موزمار! )

تو خونه , سونگ جو ام گفت که از این قضیه برای انگیزه دادن به هانی استفاده کرده که بتونه تو امتحانش قبول بشه و بعدش اضافه کرد که اذیت کردن هانی بزرگترین تفریح و سرگرمیش تو زندگیه! ( تفریح همه ی پسرا همینه! )

کریس , همون دختر خارجیه , رفت دانشگاه که هانی رو ببینه و بهش گفت که عاشق جونگوئه. هانی اول فکر کرد که اشتباه فهمیده و منظور دختره غذاهای جونگوئه! ( اینجاشو مطمئن نیستم! اگه اشتباه بود معذرت! )

اما بعدش فهمید که دختره واقعا از جونگو خوشش میاد و بهش علاقه داره. بعد کریس از هانی درباره ی دختری که جونگو دوستش داره پرسید و هانی سریع جواب داد که همچین آدمی وجود نداره. بعدشم به کریس قول داد که کمکش کنه تا دل جونگو رو به دست بیاره.

جونگو سرش گرم کارش بود و داشت یه شعبه ی جدید از نودل فروشیه ی بابای هانی رو افتتاح میکرد که خودش توش کار کنه. موقع افتتاح هانی کریس رو هم با خودش برد و تو جمع از جونگو خواست که از کریس بخواد تو کره بمونه. ( یعنی باهم دوست بشن.به نظر من هانی خاسته اینطوری وجدان خودشو راحت کنه و یه جوری نبود خودش ر وکنار جونگو جبران کنه )

اما جونگو بازم خنگ بازی درآورد!

یهو قاطی کرد و گفت که تو دنیا هیچکسو به غیر از هانی دوست نداره!!!

همین حرف برای درآوردن اشک کریس کافی بود! البته این حرف باعث حسادت سونگ جو ام شد که مارو خوشحال میکنه!! ( حقت بود آقای دکتر!! )

بعد از این ماجرا کریس دیگه نرفت سراغ جونگو و جونگو کنجکاو شده بود که بدونه کریس کجاست! ( واقعا؟! کنجکاوی داره!؟ تنها دختریه که آویزون نیست!البته این به خاطر اینه که فقط یه رگش کره ایه! )

هانی از جونگو خواست که باهم برن بیرون و دراین مورد باهم حرف بزنن. اما جونگو بازم سر حرفش بود و گفت همونطور که قبلانم گفته , فقط هانی رو دوست داره و اون براش همه چیزه! و بعد دوباره همون جمله رو تکرار کرد که میخواد برای همیشه برای هانی یه خونه بمونه و ازش حمایت کنه. اما هانی با ناراحتی گفت که اون دیگه ازدواج کرده و الان سونگ جو خونه ی اون محسوب میشه.

هانی از جونگو تشکر کرد که تو این سال ها به حرفاش گوش میکرده و از جونگو خواست که برای آخرین بار بازم به حرفش گوش کنه.

از جونگو خواست که اینقدر اصرار نکنه که خودشو خوب میشناسه و میدونه قلبش چی میخواد! فقط باید یکم به خودش وقت بده و بدون اینکه دنبال اون ( هانی ) باشه ببینه که چه احساسی داره و دلش چی میخواد و تو جهت باد حرکت کنه. ( کلا یعنی اینکه راه زندگیشو انتخاب کنه! بیچاره جونگو! )

از اون طرف کیونگ سو باید میرفت سربازی و قبل از رفتنش رفت پیش هه را. با خجالت از هه را خواست که هروقت حوصله ش سر رفت یا دلش خواست میتونه براش ( برای کیونگ سو ) نامه بنویسه. اما هه را بازم با سردی اونو رد کرد و قبول نکرد!

کیونگ سو به هه را گفت که دیگه نباید تنها باشه و تو تنهایی گریه کنه و تقریبا با این حرفش نظر هه را رو عوض کرد. هه را ام صداش کرد و گفت ممکنه وقتایی که خیلی دلش حوصله ش سر میره , ( تو دوره ی سربازی کیونگ سو ) برای دیدن کیونگ سو بره.

( بالاخره!!!! )

هانی طبق معمول با کیونگ سو گرمتر از هه را برخورد کرد و از رفتن کیونگ سو ناراحت شد. کیونگ سو از هانی تشکر کرد که تو این مدت کمکش کرد و بهش کلی چیز درباره ی دوست داشتن یاد داده ( همون بوس کردن اینارو میگه ها!!!) و اینکه دیدشو نسبت به عشق عوض کرده و بهش نشون داده که اشکالی نداره اشتباه کنه و از طرف عشقش رد بشه , فقط باید تلاش کنه!

کیونگ سو موقع رفتنش به هانی یه هدیه داد!

به هانی گفت که میخواد هم اتاقیشم با خودش برای سربازی ببره و یه جای خالی برای هانی ( برای اون قضیه ی پرستاری ) جور میشه! ( نفهمیدم منظورشو! فکر کنم هانی میتونه جای اون بره و درس بخونه یا اینکه مثلا تو امتحان ورودی یه نفر کم میشه و یه شانس برای قبول شدنه هانی میشه ) خلاصه هانی رو خوشحال میکنه.

اون پسری ام که جوری بهش علاقه مند شده بود , داشت میرفت سربازی. پسره برای آخرین بار برای کوتاه کردن موهاش رفت و آخر با جوری درباره ی علاقه ش حرف زد. جوری از پشت بغلش کرد و گفت منتظرش میمونه تا از سربازی برگرده. ( از سربازی متنفرم! حالا من که دخترم! بیچاره پسرا! )

هانی از سونگ جو خواست که مثل قبل بهش تو درس خوندن کمک کنه و بعد یکم از این تنفس مصنوعیا اینا انجام دادن. بعد از اینکه تمرینشون تموم شد , سونگ جو لبخند زد و به هانی افتخار کرد که تونسته اینهمه مهارت پیدا کنه و اینا.  

هانی امتحان کتبی رو خیلی خوب پاس کرد و خیلی تعجب کرد که سونگ جو دقیقا میدونسته تو امتحان چه سوالایی میاد!

ولی مشکل امتحان شفاهی بود!!! از همه بدتر اینکه مسئول مصاحبه همون خانومه بود که موقع مصاحبه ی دانشگاهش بود. ( همونی که از هانی خوشش نمیومد! )

خانومه به هانی گفت قاتل مصنوعی ( یا یه همچین چیزی , منظورش از مصنوعی این آدمکای مصنوعی بود که روشون کارایی که باید انجام بدنو نشون میدن! بازم میگم هیچی از پزشکی نمیدونم D: ) هانی ام به همه گفت که خیلی بلند پروازی کرده بوده و حالا میخواد تو یه رشته ی دیگه شرکت کنه.

قرار بود اگه هانی تو امتحانش قبول بشه با سونگ جو دوتایی برن بیرون. سونگ جو افسوس خورد که واقعا دلش میخواست با هانی بره سر قرار, اما قولیه که داده! یعنی حالا که قبول نشده نمیتونن برن!

اما بعدش پیشنهاد داد که احتمالا اگه برای شام برن بیرون , قرار محسوب نمیشه و هانی ام طبق معمول زود آمادگیشو نشون داد!

شب کریسمس وقتی هانی داشت میرفت سر قرارش با سونگ جو که سر راهش با یه تصادف مواجه شد. سعی کرد به خودش مسلط شه و ترسشو بذاره کنار. بعد از چیزایی که یاد گرفته بود استفاده کرد و جونِ زنه رو نجات داد.

جونگو بالاخره به این نتیجه رسید که نباید زندگیشو به خاطر یه زن متاهل تلف کنه , به خاطر همین خودشو به سرعت رسوند به فرودگاه که جلوی رفتن کریس رو بگیره.

کریس سوار هواپیما نشده بود و منتظر جونگو وایساده بود و بعد از اینکه دید جونگو برای این اموده که جلوی رفتنشو بگیره , صورت جونگو رو بوسید و زندگی جدید جونگو شروع شد!

بابای هانی تنهایی نشسته بود و مشروب میخورد. اون لوحی که روش جای دست و پای هانی و مامانش بود جلوش بود و اونارو نوازش میکرد.

 

هانی تو اورژانس منتظر بود که ببینه چه اتفاقی میوفته و دکتری که اونجا بود از هانی تشکر کرد و به خاطر نجات دادن جون اون خانوم هانی رو تحسین کرد. هانی خیالش از این بابت راحت شد و به عجله رفت سر قرارش با سونگ جو و پیش خودش فکر کرد که سونگ جو حتما گذاشته رفته و منتظرش نمونده.

اما وقتی رسید دید سونگ جو , با نگرانی منتظرشه.

 

سونگ جو هانی رو برد تو پارکینگ و بازم یه کاری کرد که هانی احساس کنه که سونگ جو خیلی باحاله.

سونگ جو : " فکر میکردی من فقط یکی دوتا ویژگی باحال دارم که تو درباره شون چیزی نمیدونستی؟! باید بگم الان تو دردسر افتادی! " و بعدشم به هانی گفت که هانی رو طلسم کرده! ( یه همچین چیزایی دیگه )

هانی به سونگ جو گفت که قبلا تنها دلیل اینکه میخواسته پرستار بشه , سونگ جو بوده. اما امروز یه احساس جدیدی نسبت به نجات دادن جون آدما پیدا کرده. حالا یه هدف واقعی پیدا کرده و بارها و بارها سعیشو میکنه که بتونه یه پرستار بشه.

سونگ جو به هانی گفت که وقتی کنار هانی باشه , هر روزش مثل کریسمسه و بعد همدیگرو بوسیدن. ( البته سونگ جو بازم سربه سر هانی گذاشت که "هانی" زود واسه بوسیدن میاد جلو! )

تو آخر فیلم نشون میده که جونگو و کریس باهمن , مین آه تونسته توی کارش موفق بشه , دوست پسر جوری از سربازی برگشته , هه را و کیونگ سو باهم میرن بیرون , خونواده ی هانی و سونگ جو برای تعطیلات رفتن مسافرت و ایندفعه ایون جو دوباره اتفاقاتی که برای سونگ جو افتاده رو تجربه میکنه!

بعدش دوباره برمیگردیم به هانی و سونگ جو که تو ماشین نشستن و سونگ جو بالاخره اعتراف میکنه :

" دوستت دارم "

http://www.up.98ia.com/images/9j0xfru50nuexdxjv3v8.jpg

16 قسمت طول کشید تا این بشر این حرف رو بزنه...یعنی اینقدر سخته؟

خب دیگه تموم شد

خوبیی بدیی هرچیی حالا در کل هر چی دیدین و ندیدین ما رو حلال کنین

امیدوارم لذت برده باشین وحد اقل تونسته باشم تو این مدت یه لبخند رو لبتون نشونده باشم...

دیگه قسمتی نمونده که بگم انقدر نظر بدین تا اونو بذارم.اگه دوست دارین نظر بدین دوست نداشتین هم عیبی نداره.به معرفت خودتون بستگی داره.بازم از همه ممنونم.

با تشکر ویژه از هانیه جون




دیدگاه ها : نظرخوشگل
آخرین ویرایش: - -



K-POP Topsites List